ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقابآنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

پدری که مارا به سمت روابط سمی هل داد

.

برادرم اوضاع خوبی ندارد. در آستانه‌ی چهل سالگی، نه زن و بچه‌ای دارد و نه خانه و ماشین و شغلی. از اوضاع روانی‌اش هم که نگویم. طبق تستی که داده، انواع اختلالات خانه خراب کن را داراست، آنهم با شدیدترین درجات. دلم به حالش می‌سوزد. خیلی تنها و بدبخت است. از همان کودکی تحت آماج کتک‌های پدرم بود. بارها او را از خانه بیرون کرد.

اگر کسی از من بپرسد دردناک‌ترین و ترسناک‌ترین خاطرات کودکی‌ات چه بوده؟ بی‌اختیار و بی هیچ فکری، لحظاتی مقابل چشمانم زنده می‌شود که از زیر زمین تاریکمان صدای شَرق شَرق فرود آمدن ترکه‌ی چوب بر بدن برادرم، توی خانه می‌پیچید. بدن من همزمان با هر ضربه بالا می‌پرید. از شدت وحشت حتی اشک چشمانم بند می‌آمد. در آن لحظات تنها آرزویم این بود که ای کاش توان نجات دادن برادرم را داشتم. و بابت عجز و ناتوانی‌ام از خودم بیزار می‌گشتم.

برادرم تخس و لجباز بود. لابد برای همین هم پدرم خشم بسیاری به او داشت. نمی‌دانم، شاید هم دلیل دیگری داشت. من هم گهگاه از پدرم کتک می‌خوردم ولی نه به اندازه‌ی او. پس از کتک خوردنش، حاضر بودم جانم را فدا کنم و مرهم تن و روح مجروحش باشم.

حالا برادرم سال‌هاست که مدام در روابط سمی دست به دست می‌شود. و آسیب‌هایش بدتر و بدتر می‌گردند. راستش من هم تا حدودی درگیر روابط سمی بوده‌ام، اما خدا لطف کرد و به لطف کمک‌های درمانگرم، نجات یافتم.

مثلا عاشق مردهایی می‌شدم که به دلایلی در دسترسم نیستند و تصاحبشان ممکن نیست. مثل مردهای متأهل یا مغرور یا صمیمیت هراس. قلبم برای اغواگری و تصرفشان به تپش می‌افتاد. مردهای دم دستی یا سهل‌الوصول برایم هیچ جذابیتی نداشتند و سریع از چشمم می‌افتادند. من بی‌تاب دلبری از مردهایی بودم که نشانه‌هایی از پدرم داشتند.

درمانگرم می‌گفت: چون تصاحب قلب پدرم سخت بوده و من همیشه در عطش محبت و توجه او بوده‌ام، حالا مردهایی که تصرفشان غیر ممکن است برایم جذاب‌اند. چون به دست آوردن قلب آنها، زخم بی‌توجهی‌های پدرم را مرهم می‌گذارد. انگار در ناخودآگاهم این حس به من دست می‌دهد که بالاخره قلب پدر را از آن خودم کردم، بالاخره مورد محبت و توجهش واقع شدم. اما خب چون قاعدتا من عاشق مردهایی می‌شدم که نمی‌توانستم صاحب قلبشان شوم، همان زخم دوباره و چندباره باز می‌شد و به سوزش می‌افتاد و زمین‌گیرم می‌کرد.

در طول زندگی‌ام رنج و دردهای بسیاری کشیدم تا بالاخره از چرخه‌ی روابط سمی خارج شدم. اما آن میل شدید، هنوز هم مثل ببری گرسنه در وجودم چمباتمه زده و منتظر است تا سیرابش کنم. ولی من این را فهمیده‌ام که اگر بخواهم با روابط سمی تغذیه‌اش کنم، نه تنها سیراب نمی‌گردد بلکه وحشی‌تر از قبل به جانم می‌افتد و روانم را تکه پاره می‌کند.

در این مدت اخیر، بارها و بارها بسترهای متعددی فراهم شده برای ورودم به روابط سمی، و آن میل شدید وسوسه‌ام کرده تا قدمی بردارم و لذتی هرچند کوچک کسب کنم. اما یادآوری دردهای مهلکی که از این دست روابط متحمل شده‌ام، باعث شد پا پس بکشم و از زخم‌های وجودم در برابر حملات آن ببر، محافظت کنم.

برادرم را قسم می‌دهم که تا وقتی چاله چوله‌های روانت را پُر نکرده‌ای، حتی فکر ازدواج و فرزند را هم نکن. والد بودن مسئولیت سنگینی‌ست. اگر قابلیتش را نداریم، نباید برای رفع خواسته‌های نفسانی‌مان قدم در این مسیر بی پایان بگذاریم و زندگی یک یا چند طفل معصوم را به آتش بکشیم.

کاش پدرم عقیم بود!

روابط سمیدلنوشتهدرد دلخودافشاییزندگینامه
۹
۵
بی نقاب
بی نقاب
آنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید