نمیدانم،
چگونه میتوانم روزهایم را بدون شنیدن صبحبخیر تو بگذرانم،
چگونه میتوانم سرم را بر بالشی بگذارم
که در آن، یاد تو گم شده است.
چگونه میتوانم شبها را بدون صدای دلنشینت
که همچون نسیمی ملایم بر گوشم میوزد،
به صبح برسانم؟
محرومم از خودت،
چرا؟
چرا که تو همچون خورشیدی در آسمان زندگیام میدرخشی
و اکنون، سایهات بر دل من افتاده است.
بدون تو، روزهایم همچون باغی خشک و بیثمرند،
که باران عشق تو را فراموش کردهاند.
چشمانم به درختان بیبرگ میماند،
که در انتظار بهارند،
و دل من، همچون پرندهای در قفس،
به یاد پروازهای آزادانهات مینالد.
چرا مرا از خودت محروم کردی؟
آیا نمیدانی که هر کلمهات
چون جویباری زلال،
عشق را در رگهایم جاری میسازد؟
بدون تو، زندگیام همچون کتابی ناتمام است،
که ورقهایش بیصدا و بیمعنا
در باد میرقصند.
پس برگرد،
و بگذار دوباره صبحهایم با صدای تو آغاز شود،
و شبهایم با یاد تو به خواب برود.
چرا که تو،
تنها چراغی هستی
که در تاریکیهای زندگیام میدرخشی.
