صندلی خالی و چای سرد
امروز در کافه نشسته بودم و به آدمها نگاه میکردم. پیرمردی آمد، صندلی روبهروی میز من را کشید و نشست. نپرسید که کسی اینجا نشسته یا نه. فقط نشست. یک استکان چای سفارش داد، قند را در دهانش گذاشت و به دوردست خیره شد.
داشتم فکر میکردم که چقدر آدمها راحت به خلوت هم وارد میشوند. میخواستم بگویم: ببخشید آقا، من منتظر کسی هستم؛ اما نبودم. در واقع، سالها بود که منتظر کسی نبودم.
پیرمرد بعد از چند دقیقه گفت: میدانی پسرم، سختترین کار دنیا، قضاوت نکردنِ کسی است که جایش نیستیم.
نگاهش کردم. انگار فکرم را خوانده بود.
گفتم: بله، اما رعایت حریم هم مهم است.
لبخندی زد و گفت: حریمِ تنهایی که شلوغ نمیشود. حریمِ دل است که اگر کسی را راه ندهی، میپوسد. من آمدم اینجا بنشینم که تو یادت نرود هنوز زندهای و کسی هست که روبرویت چای بنوشد، حتی اگر با او حرف نزنی.
چایش را که تمام کرد، بلند شد. کلاهش را صاف کرد و رفت. من ماندم و یک صندلی خالی و طعمِ گسِ حقیقتی که در فنجانِ نیمخوردهاش جا مانده بود. گاهی تمامِ اخلاق، در همین است: که بدانیم حضورِ دیگری، بارِ اضافهای بر دوشِ انزوای ما نیست، بلکه فرصتی برای انسان ماندن است.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
نویسنده: م.پاپا