ویرگول
ورودثبت نام
Masoud Karimi
Masoud Karimiگاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند. http://ble.ir/m_papa https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
Masoud Karimi
Masoud Karimi
خواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیش

ارتفاع صفر

گاهی ترس، از مرگ نیست؛

از این است که لحظه‌ای بفهمی هیچ دکمه‌ای دست تو نیست.

بعضی خاطره‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط از ذهن به بدن منتقل می‌شوند.

سال‌ها می‌گذرد، سفرها تکرار می‌شوند، آدم بزرگ‌تر و منطقی‌تر می‌شود، اما یک تکان، یک صدا، یک بسته شدنِ درِ کابین کافی‌ست تا همان ترسِ قدیمی دوباره از جایی در تن بلند شود.

این داستان درباره‌ پرواز نیست؛

درباره‌ آدمی‌ست که فهمید گاهی طولانی‌ترین مسیرها را انتخاب می‌کنیم، فقط برای اینکه خیال کنیم هنوز چیزی در اختیار ماست.

عنوان: ارتفاعِ صفر

قطارِ تهران به مشهد، امشب، بیشتر از آنکه وسیله‌ سفر باشد، شبیه یک فکرِ طولانی است.

فکری که راه می‌افتد، از ایستگاهی تاریک عبور می‌کند، از کنار شهرهایی که دیده نمی‌شوند می‌گذرد، و آخرِ سر آدم را نه فقط به مقصد، که به خودش می‌رساند.

امشب، برای یک مأموریتِ دو روزه در مسیرم. بیرونِ پنجره چیزی دیده نمی‌شود.

نه کوه، نه دشت، نه روستا، نه چراغی که بشود به آن دل بست. فقط سیاهی است و گاهی انعکاسِ لرزانِ نورِ داخلِ واگن روی شیشه.

در سفرهای روز، آدم بیرون را نگاه می‌کند؛

در سفرهای شب، خودش را.

من به تصویر خودم در شیشه نگاه می‌کنم. مردی که سال‌ها با عدد و تحلیل و پیش‌بینی زندگی کرده است. مردی که کارش این بوده احتمال‌ها را بسنجد، ریسک‌ها را کم کند، برای بحران‌ها مسیر جایگزین بچیند و تا جای ممکن، اجازه ندهد چیزی بی‌محاسبه اتفاق بیفتد.

اما یک‌جا همیشه محاسباتم می‌لنگد:

پرواز.

ترس من از هواپیما، ترس ساده‌ای نیست. از آن ترس‌هایی نیست که بشود با چند جمله‌ انگیزشی آرامش کرد. ریشه دارد. سال‌ها قبل، یک پروازِ بسیار بد، چیزی را در من عوض کرد. بعد از آن هم بارها سوار هواپیما شدم. ظاهراً مشکل حل شده بود. بلیت گرفتم، کارت پرواز گرفتم، روی صندلی نشستم، کمربند بستم، بلند شدم، نشستم، رسیدم.

اما بعضی ترس‌ها با رسیدن تمام نمی‌شوند.

آن پروازِ بد، از ذهنم بیرون رفت، اما از تنم نه.

در بدنم ماند.

در عضلاتم.

در نفس‌هایم.

در آن لحظه‌ای که درِ هواپیما بسته می‌شود و آدم می‌فهمد دیگر هیچ کاری از دستش برنمی‌آید.

مسئله مرگ نبود.

من از مردن نمی‌ترسیدم؛ دست‌کم نه آن‌طور که دیگران فکر می‌کنند.

ترسم از این بود که در آن ارتفاع، هیچ اختیاری ندارم. نه می‌توانم پیاده شوم، نه می‌توانم توقف کنم، نه می‌توانم از راننده بخواهم کنار بزند، نه می‌توانم مسیر را عوض کنم. فقط باید بنشینم و اعتماد کنم.

و همین «اعتماد کردن»، سخت‌ترین قسمتِ ماجرا بود.

سال‌ها کیش زندگی کردم و کار کردم. جزیره برای من فقط محل اقامت نبود؛ بخشی از زندگی‌ام شده بود. اما مرداد ۱۳۹۹، وقتی قرار شد برای همیشه کیش را به مقصد تهران ترک کنم، تازه فهمیدم ترس می‌تواند چه شکل‌های عجیبی به خودش بگیرد.

آن روزها کرونا هم بود. همه‌چیز سنگین‌تر، مبهم‌تر و فرساینده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. چند بار بلیت پرواز گرفتم. هر بار تصمیم گرفتم منطقی باشم. با خودم گفتم مسیر هوایی فقط حدود یک ساعت و نیم است. هم سریع‌تر است، هم ساده‌تر، هم از نظر معمول، معقول‌تر.

اما لحظه‌ آخر، چیزی درونم می‌گفت: نه.

پروازها را کنسل کردم.

نه یک‌بار.

چند بار.

و در نهایت، کاری را کردم که شاید از بیرون، غیرمنطقی به نظر برسد. با لنج دریایی از کیش راه افتادم. از دریا گذشتم تا به خشکی برسم. بعد با ماشین رفتم بندرعباس. یک شب آنجا ماندم. فردای آن روز، ظهر، سوار قطار شدم و حدود بیست‌ و سه  ساعت در مسیر ماندم تا به تهران برسم.

مسیر هوایی یک ساعت و نیم بود.

مسیر انتخابی من، یک سفرِ چندمرحله‌ای، پرهزینه، طولانی و خسته‌کننده شد؛ آن هم در اوج کرونا.

اما آن زمان، این برای من فقط یک سفر نبود.

یک معامله بود.

من زمان دادم، پول دادم، خستگی خریدم، مسیر را پیچیده کردم، اما در عوض چیزی گرفتم که برایم مهم‌تر بود: حسِ کنترل.

حتی اگر واقعی نبود.

در قطار، آدم دستش به جایی بند است.

زمین زیر پاست.

اگرچه قطار را من نمی‌رانم، اما بودن روی ریل، نزدیک بودن به خاک، ایستگاه‌های بین راه، توقف‌های کوتاه، همه‌شان به آدم این توهم را می‌دهند که هنوز می‌شود کاری کرد.

هواپیما این امکان را از آدم می‌گیرد.

بالا که رفتی، فقط باید بسپاری.

و من سال‌ها بود که با «سپردن» مشکل داشتم.

امشب، در قطار تهران به مشهد، وقتی به پنجره نگاه می‌کنم و جز تصویر خودم چیزی نمی‌بینم، دوباره با خودم صادق‌تر می‌شوم.

می‌فهمم من همیشه امن‌ترین راه را انتخاب نکرده‌ام؛

گاهی فقط راهی را انتخاب کرده‌ام که در آن کمتر مجبور باشم اعتماد کنم.

ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها همین کار را می‌کنیم.

مسیرهای طولانی‌تر را انتخاب می‌کنیم، فقط چون احساس می‌کنیم فرمان نزدیک‌تر است. رابطه‌هایی را حفظ می‌کنیم، چون از رها کردن می‌ترسیم. تصمیم‌هایی را عقب می‌اندازیم، چون نامعلومیِ بعد از تصمیم، سنگین‌تر از رنجِ وضعیتِ فعلی است. حتی گاهی زخم‌های قدیمی را با خودمان حمل می‌کنیم، چون دردِ آشنا از آرامشِ ناآشنا قابل‌تحمل‌تر است.

قطار در تاریکی حرکت می‌کند.

نه من راننده را می‌بینم، نه مسیر را.

نه می‌دانم پشتِ هر پیچ چه چیزی هست، نه می‌توانم سرعت را کم و زیاد کنم. با این‌همه، آرام‌ترم؛ فقط چون ارتفاعم صفر است.

شاید اسمش امنیت نباشد.

شاید فقط نزدیکی به زمین باشد.

شاید هم آدمی که یک بار در آسمان ترسیده، تا مدت‌ها زمین را با آرامش اشتباه می‌گیرد.

اما امشب می‌فهمم مسئله این نیست که همیشه باید پرواز کرد، یا همیشه باید از قطار رفت. مسئله این است که آدم بداند از چه چیزی فرار می‌کند.

از خطر؟

از خاطره؟

از بی‌اعتمادی؟

یا از لحظه‌ای که باید بپذیرد همه‌چیز در اختیار او نیست؟

من هنوز هم اگر بتوانم، سفر با هر وسیله‌ای را به هواپیما ترجیح می‌دهم. قطار، ماشین، کشتی، لنج؛ هر چیزی که روی زمین باشد، یا دست‌کم حس کنم هنوز امکانی برای توقف، تغییر مسیر یا تصمیم دوباره وجود دارد.

اما همین‌جا، در همین قطار، می‌دانم که باید روی خودم کار کنم.

نه برای اینکه الزاماً عاشق پرواز شوم.

نه برای اینکه ترسم را انکار کنم.

برای اینکه ترس، جای تصمیم را نگیرد.

برای اینکه خاطره‌ یک پروازِ بد، تا ابد برای تمام مسیرهای زندگی‌ام حکم صادر نکند.

زندگی، برخلاف میل ما، همیشه روی ریل حرکت نمی‌کند.

گاهی بالا می‌رود، گاهی معلق می‌شود، گاهی دریا پیشِ رو می‌گذارد، گاهی جاده، گاهی ایستگاهی که انتظارش را نداشتی.

شاید بلوغ همین باشد:

اینکه بفهمی کنترل، همیشه داشتنِ فرمان نیست.

گاهی کنترل یعنی بدانی کجا باید مقاومت کنی، کجا باید بایستی، و کجا باید فقط بپذیری که مسیر، بزرگ‌تر از دست‌های توست.

من هنوز هم اگر بتوانم، قطار را انتخاب می‌کنم.

هنوز هم از پرواز خوشم نمی‌آید.

هنوز هم آن ترس قدیمی، گاهی در تنم تکان می‌خورد.

اما حالا دست‌کم می‌دانم نامش چیست.

ترسِ من از آسمان نیست؛

از واگذاری است.

و شاید هر آدمی، بالاخره یک روز باید با ارتفاعِ صفرِ خودش روبه‌رو شود؛

همان جایی که فکر می‌کند روی زمین ایستاده،

اما در حقیقت، دارد از ترس‌هایش عبور می‌کند.

|پایان قسمت ؛ | کانال: جهان کوچک من |

• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.

نویسنده: م.پاپا

دعوت به همراهی

اگر این روایت برای شما قابل‌تأمل بود، خوشحال می‌شوم «جهان کوچک من» را به دوستانی معرفی کنید که هنوز برای خواندن، مکث کردن و فکر کردن وقت می‌گذارند.

اینجا از جزئیاتی می‌نویسم که شاید کوچک به نظر برسند، اما گاهی بخش بزرگی از زندگی ما را توضیح می‌دهند.

👇 عضویت در کانال‌ها:

http://ble.ir/m_papa

https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J

⏳ یادآوری:

قسمت هشتم از «جهان کوچک من» با عنوان «آن چتر بنفش»، فردا رأس ساعت ۲۰:۰۰ منتشر خواهد شد.

محل اقامتمیپرواز
۰
۰
Masoud Karimi
Masoud Karimi
گاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند. http://ble.ir/m_papa https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید