من میگویم سرزمین رویای بزرگترها جاییست که در آن پیدرپی و بیاندازه دوست داشته میشوند و هیچ پایان و بنبستی در این علاقه وجود ندارد. این راز مهم را من خوب میدانم، فیلمنامهنویسهای کرهای، جین آستین و چندتای دیگر که یکی از آنها همین توماس هاردی است (و از بین آنها فقط من فقیر به حساب میآیم).
"تا سر حد مرگ اختلاف طبقاتی وجود دارد؟ عیبی ندارد آسانسور نصب میکنیم. معشوق کس دیگری را انتخاب کرد و مغرورترین شخصیت جهان را تا مرحلهٔ تف روی صورت، کنف کرد؟ مشکلی نیست دستمال کاغذی موجود هست. هزاران مورد بهتر مشغول جانفدایی شما هستند؟ نه ما خود جانفدای شخصیت اولِ مفلوک میشویم. ما عاشق میمانیم و عاشق خواهیم مرد."
آدمها دیوانهٔ چنین تئوریهایی هستند. احتمالاً یکی از دلایل محبوبیت این آثار همین است. زن و مرد هم ندارد. با شخصیت اصلی همذاتپنداری میکنند و بعد حس مقبولیت و خواستنیبودنشان به آستانهٔ انفجار میرسد. حالا چون مردها عادت به بروز احساساتشان ندارند که دلیل نمیشود همینطور بدون سند و مدرک ایندست فانتزیهای خندهدار را با صفت زنانه به این جماعت نسبت داد (مردها هم از این قصهها خوششان میآید شکنجهشان کنید تا اعتراف کنند).
واقعاً هم خیلی راحت است که آدم به جای رفع کردن عیبها و تلاش برای بهبود روابط با گذشت، صبر و مهارت بنشیند و خیال ببافد در مورد کسی که حتی کفی سیاهشدهٔ چرک کفش آدم را هم بستاید و هر غلطی هم که کردیم با لبخند بماند و از عشقش کم نشود هیچ، زیاده هم بیاید. فکر کنم اعتیاد هم از چنین راهحلهای فوری صورتمسئلهپاککنی خلق شده باشد.
خب به بیراهه نرویم، این داستان هم مثل باقی دوستانش، با این منطق پیش میرود که شخصیت اول هرکجا که پا گذاشت اولین مرد موجهٔ خوشتیپِ مخاطبپسندی که ظاهر شد باید در لحظه یا نهایتاً دو لحظهٔ بعد عاشقش بشود. اگر متأهل بود چی آقای نویسنده؟ خب باید کمی صبر کنیم تا یک بلایی سر زنش بیاید و بعداً ببینیم چه خاکی بر سرش خواهد ریخت. آدم خیالش راحت است که آخیش، تا دلت میخواهد خواستگار رد کن و پیش برو که قوهٔ فانتزی نویسنده مثل کوه پشمکی پشتت است. دارندگی و برازندگی. برویم سراغ جنتلمنهای این قصه:

آقای گابریل اوک
اولین مردی که در فیلم ظاهر و در دم عاشق خانم میشود. کاری نداریم که اوک در فیلم بهغایت خوشتیپ و چشمگیر است اما احتمالاً در واقعیت یک چوپان مثل باقی سایر بازیگران مزرعه است. با صورت سوخته، دستان زبر و لباسهایی مندرس. میخواهم توضیح بدهم که اگر کمی واقعبینی (چه انتظارات مضحکی) در کار بود حداقل او را در قامت باقی کشاورزان میدیدیم. اوک پول چندانی ندارد، زیر دست مادمازل کار میکند و خب آرام و بدون هیچ رفتار جسورانهای در اوج سکوت و غرور مشغول کار است. (این هم سومین امتیاز منفی)
اوک مرد زندگیست، مرد کار، دور از بلوا و زبانبازی. دختر به او میگوید کسی نیست که بتواند رامش کند و خب جواب منفی را توی صورت جذاب آقای بلوط میزند. چقدر جالب است فامیلی آدم بلوط باشد. شاید اگر جیبهایش بگردد یک سنجاب کوچک هم پیدا کند.
من مثل بلوط توی زندگیام زیاد دیدهام. آدمهای خوب مهربانِ قابل اعتمادی که نمیتوانند نفس آدم را حبس کنند، به آنها علاقهمندی اما سر این ریسمان را آنقدر نمیکشند که مبهوت شوی و مجاب برای انتخابشان. عقل حکم میکند به تأیید اوک اما دل نه. دل انگار دنبال دراما و بدبختی میگردد.

آقای ویلیام بولدود
این دیگری نفر دوم است. وقتی خانم را میبیند چون مثلاً خیلی توسط همهٔ دخترها خواستنی بوده و دم به تلهٔ کسی نداده خودش را کنترل میکند و تا سومین دیدارِ اتفاقیِ فاقد اهمیتشان جلوی زبانش را میگیرد. بعد ناگهان این مردِ میانسالِ ثروتمند از خانم درخواست ازدواج میکند. نویسنده یحتمل خیال میکند مخاطب چه شوک عظیمی را متحمّل شده درحالیکه مخاطب فهیم حتی انتظار داشته تکتک سایر بازیگران مرد هم این جمله را بگویند.
این آقای بولدوود هم با نهایت ادب و احترام اما غرور یک مرد متمکن میانسال خواستهاش را مطرح کرده و حتی در کمال تعجب روی خواستهاش پافشاری میکند. بعداً هم که این خواسته در کنار حمایت مالی تکرار میشود بولدوود اعلام میکند حتی برایش مهم نیست که زن به او علاقهای نداشته باشد. (ترجمه: فقط با من ازدواج کن چون دارم از عشقت میمیرم.)
من شانس دیدن بولدوود را در زندگی نداشتهام، یعنی اگر مردی باشد که همه را سگ محل کند، خب منطقاً من هم از این قاعده مستثنا نبودهام. با خودم فکر میکنم اگر من جای دختر بودم میتوانستم مقابل این همه پول و مردی که ادعا میکند تا آخر عمر مراقبم خواهد بود مقاومت کنم؟ به نظر نمیآید (حتی اگر از کلاسهای دانشگاه هم خستهکنندهتر باشد.).
پس من همینجا توی قسمت بلدوود ماندگار میشوم با اینکه نه قیافهٔ بلوط را دارد، نه فامیلش را. اما شما لطفا ادامه بدهید.

آقای سرگرد فرانک تروی
این سرگرد برخلاف آن دوتای گذشته جسور است. حرفهای تند و تیز میداند. میتواند بایستد زل بزند توی چشمهای کسی و هرچه دلش خواست یا حتی دلش نخواست بگوید. اهل ادا و اطوار است. یونیفورم به تن میکند و با شمشیرش برای بقیه خط و نشان میکشد. شور جوانی از چشمهایش فلاش میزند. او تحکم میکند، نه اینکه مثل اوک و بلادوود بایستد و درخواست کند. خودش پا پیش میگذارد. انگار برایش بیمعناست که کسی این ارتباط را نخواهد. نه پول نامزد من را دارد و نه جنم و مهارت اوک را. چه دارد؟ یک یونیفرم و دنیایی از غرور و جسارت.
دور از تصور نیست که همین عتیقه (عه به عنوان راوی نباید تعصباتم را دخیل میکردم.) هم در پایان همسر دختر و شریک تمام اموالش میشود. پایانش را هم کاری نداریم که نقل بدبختی مردم خوبیت ندارد.
من دختر را بابت انتخاب مزخرفش سرزنش نمیکنم. تروی زیاد از حد کاربلد بود. آنقدر پرُو که هرکس دیگری هم مقابلش بود سست میشد و فریب میخورد. انگار یک مسابقه درون طرف دیگر راه میاندازد که یعنی من لیاقت دارم که این آدم که اینقدر به خودش مطمئن و خاطرجمع است با من ازدواج کند؟ و با ادا اطوارهایش اصلاً به آدم جرات نمیدهد که آرام توی دلش از خود بپرسد او چطور؟ او لیاقت من را دارد؟
من از اینها هم زیاد دیدهام. یعنی باز صد رحمت به تروی که زحمت سرگرد شدن را به خودش داده بود. این جماعت که نهایت هنرشان نشستن توی کافه و راندن ماشین است. اما با صدای بم و زبان نرمشان مار را هم از لانهاش بیرون میکشند که خب کجا بیام ارباب؟ (با صدای مار رابین هود) لازم نیست از مضرات رابطه و ازدواج با این آدمها گفت. همه میدانیم و باز همه فریبشان را میخوریم. بعد دو روز هم که گذشت با خودمان فکر میکنیم چطور نمیتوانیم از علاقه به این آدم سمیِ نابالغِ بیعارِ بیاعصاب خلاص شویم؟
خب هدف از بازگویی این مردان و داستانهایشان چه بود؟ (غیر از دیده شدن بر پایهٔ ایدهٔ فانتزیگرایی.) دنیای ما که دنیای قصه نیست. اینجا اگر نه بگویی آدمها بلند میشوند و سر میز دیگری مینشینند. حالا هرچقدر هم توضیح بدهی که این نه به یکی از صداهای ذهن خودت بوده است اوضاع خرابتر میشود. مذمّتشان نمیکنم آنها حق دارند چون زندگیِ کوتاه ما همین است. حساب کنید در مدت زمانی که بخواهند یکسری جملهٔ جدید از خودشان بسازند که آیا شما را قانع کند یا نه، میتوانند با تحویل همان جملههای قبلی به دو یا سه آدم جدید شانسشان را امتحان کنند. اما شخصیتهای کتابها تا ابد وقت دارند زندگی کنند، یعنی بروند یک گوشه بمیرند بعد به محض اینکه کسی کتاب را باز کرد دوباره عاشق بشوند، شکست بخورند و همان زندگی تکراری را بازی کنند. دنیای ما دنیای قصه نیست اما بالاخره یک چیزهایی میشود از قصهها یاد گرفت. اگر دختر همان اول با اوک ازدواج میکرد (همانطور که در آخر این کار را کرد.) همیشه یک جور حس نارضایتی، حیفشدن، منت و از دست دادن فرصتهای عالی در ذهنش پرسه میزد. در حالیکه بعد از گند زدن به زندگی خودش و بقیه با آرامش همان کار را کرد. خب این چه مرض وحشتناکی است که آدم دارد؟ از خوب راضی نیست، به دنبال عالی، وقتی بد پدرش را درآورد، رنجور و بدبخت به دنبال خوب برمیگردد. این واقعاً مرض است. آدمهای خوب، اتفاقات خوب، شغلهای خوب و فرصتهای خوبی که در مسیر ما قرار داده شده را نباید به خاطر مقایسه با معیارهای صد درصدی ذهنی خوار و پایمال کرد.
درس دیگر تهور است، ناسلامتی اجداد ذکور ما ماموت شکار میکرده و از شهاب سنگها فرار میکردهاند. نمیشود که مودبانه و در یک جمله درخواستی کرد و بعد که جواب نه گفته شد با تلفظ آه دکمهی کت را باز کنید و به سمت افق دور دست بروید. بالاخره آدم باید در راه هدفش حداقل حداقل نیزهای پرتاب کند، عربدهای بزند نمیدانم دایناسوری پیشکش کند. بدون تهور آدمهای مردد هیچ وقت مجاب نمیشوند. به نظرم درس آخر هم درس نگرفتن از قصههای فانتزی و متنهای فانتزی مشتق شده از قصههای فانتزی است چون نه تنها نویسندههایشان هیچ مسئولیتی در قبال گندخوردگیهای زندگی شما به عهده نخواهند گرفت بلکه احتمالا شما را نُقل داستان بعدیشان خواهند کرد.
با آرزوی خوشبختی برای تمام انسانهای دمبخت به جز فرانک تروی، ترامپ و جماعت دوستداران.
پن: شما چی؟ اگر در قصه بودید با کدوم یکی از این سه تا مفلوک ازدواج میکردین؟ اگر دختر نیستین میتونید با سکوتتون ما رو خوشحال کنید.
