حتی زحمت عوض کردن پیژامهی گلدارم را هم به خود ندادهام. شاید انگلیسی حرف زدن با این سر و وضع مضحک به نظر برسد، ولی به قولشان: «اگر نمیتوانی شکستشان بدهی، یکی از آنها شو.» میپرسم: «آهای کلهپوکا! این بازی شما یه داور نمیخواد؟ از من که گذشت، ولی حداقل صدای داد و بیداد دعواتون بقیهی ملت رو بیدار نکنه!»
هاج و واج نگاهم میکنند (شما برای یک مکالمهی مؤثر، گفتگو را با خطاب کردن طرف به پوکی کله آغاز نکنید) و اینطور پای من به حوزهی قضاوت و داوری باز شد. اگر بچهها بابت هربار فوتبال بازی کردنشان وسط کوچه، از اهل محل n بار فحش بخورند – اغراق نکرده باشیم – سهم من «دو n به علاوهی یک» بار است. n که همان بدوبیراههای مشترک من و بچهها از محل است. آن «به علاوهی یک»اش، بهصورت اختصاصی متعلق به من است و مربوط به قد دیلاق و عقل نارسم که هنوز با بچههای کوچک دمخورم. و اما پیدا کنید آن n دیگر را.
قضاوت کردن کار سختیست؛ حتی برای من که هزار پیرهن بیشتر از این بچهها پای فوتبال دیدن پاره کردهام (از استرس نتیجه) و قوانین آن را مثل بلبل از برم. (خودم هم آرزو دارم کاش درسهای این ترمم را اینطور بلد بودم.) روال کار اینطور است که بعد هر بازی، بچههای یک تیم هوارشان بلند میشود که: «بروم بابا! بازی بلد نیستم! طرف اینها را گرفتهام! شرافت داوریام را حراج کردهام!» و اعتراضاتی که همان n دوم گمشدهی قصهی ما باشد. حالا هرچه برایشان توضیح بدهم و قانون و تبصره ببافم، تف در هاون کوبیده؛ سربالا روی صورت خودم میافتد. وقتی اوضاع بازی بزرگترها همین باشد، از بچهها چه انتظار؟ آخر هفتهی دیگر هم، همان موقع همیشگی، زنگ خانه را میزنند که: «پس کجا ماندی؟ توروخدا بیا که بازی بی تو هیچ صفایی ندارد.»
خب، حالا بایستی با داوری چه کرد؟ روش اول: نفی هرگونه داوری و قضاوت و واگذاری کلیهی امور به خداوند قادر متعال است. (ذات بلاگر) اینکه تخصص و تجربهی هر داور و ریشسفیدی را از دم زیر سؤال ببریم و به ریششان بخندیم که قضاوتشان سلیقهای، سوگیرانه و فاقد درک لازم برای عمق کیلومتری شاهکار ماست. (استراتژی تیم بازنده) برای محکمکاری هم، ده شکست برتر تاریخ را قطار کنیم که چطور استعدادهای برتر و خارقالعاده، توسط حرفهایهای کمبصیرت و ابله رد شدهاند.
روش دوم: پذیرش شکست است. گوش انگیزشیهای اینستاگرام کر، مواجه شدن با این حقیقت تلخ و ترسناک که ماهی برای زندگی روی خشکی ساخته نشده و هر خواستنی، توانستن نیست. خیلی از راهها – با توجه به زمان، امکانات و استعداد ما – ارزش رفتن که هیچ، ارزش فکر کردن هم ندارند. (استراتژی امین و امیر که بعد از هربار گل یا لایی خوردن، قهر میکنند و چهارگوش کوچه را برای همیشه میبوسند و برای برگشتشان باید گلریزان بهپا کرد.)
انتظار نداشته باشید که اینجا قضاوت بشود کدام روش درست است و در مقابل شکست باید چهکار کرد. حداقل برای من که نوشتهام جزو ۵۰ نوشتهی برتر بوده حالا خیلی سخت است که بخواهم انتخاب کنم داوران را زیر سؤال ببرم یا استعداد خودم را. (با حذف حساب ویرگولی.) عجالتاً فعلاً داوران روی علامت سؤال بنشینند تا ببینیم فردا چه میشود. شاید روزی دوباره زنگ خانهشان را برای دعوت به یک مسابقهی جدید بزنیم. (شاید هم فرار کنیم.) شاید اصلاً رمز جدول، چیزی آنطرف برد و باختهاست، باید از دمخور کلمهها بودن لبخند بزنیم.
با احترام به داوری چهار علامتسؤالنشین عزیز
و البته همهی کاربرانی که امروز زیر علامت سوال کز کردهاند و چه کسی از فردا خبر دارد شاید فردا بالای علامت تعجب!)