شاید اگر روانکاوی این اطراف نشسته بود پوزخندی میزد، دستهای مثلثساختهاش را باز میکرد و میگفت:" میدانی چرا این روزها اینقدر از ازدواج حرف میزنی؟" بعد من از روی تخت روانکاوی بلند میشدم، پتو رو کنار میکشیدم و میپرسیدم:" با منید؟ م__ن، چرا اینقدر از ازدواج حرف میزنم؟" روانکاو مالوف به این انکارهای بچگانه به صندلیاش تکیه میداد:" بله تو، انگار ناخودآگاهت تمایلاتی دیگری غیر از درس و کتابِ خودآگاهت دارد." شکر که از این دست روانکاوهای پته روی آب ریز این حوالی پیدا نمیشود.
من عقلاً، منطقاً و مطمئناً از ب که تلاش میکنم تا آخر نوشته جلوی دهنم را بگیرم و اسمش را نبرم خوشم نمیآمد. حتی وقتی وسط تمرکز طولانیام روی این درسهای سنگین فکر میکردم که شاید قرار باشد روزی با ب ازدواج کنم خوشحال نمیشدم. به نسبت کار ملالآوری که سخت مشغول انجامش بودم به هیجان میآمدم اما آیا خوشحال هم میشدم؟
ب همان روزی که در فاصلهی رفت و برگشت من به اتاق، ایستاده ماند و کف زد، نه فقط ایستاده ماند من را شگفتزده کرد. یک بار در همان فرصتهای طلایی تفکر وسط درس خواندن، با خودم فکر کردم که این پسر چه ادبی دارد. یکبار دیگر که نشستیم و سر صحبت باز شد از اینکه چقدر محترمانه به حرفهای بریده بریده و تندتند آدم گوش میدهد خندهام گرفت، آقای ب چطور توانست حتی یک اقدام موفق یا ناموفق برای پریدن وسط حرف من نکند و تمام این مدت گوش دهد؟
خب مگر نمیشود آدم کسی را تحسین کند اما دوستش نداشته باشد؟ این را یکبار موقعی که داشتم با ولع از جعبه شیرینی بزرگِ ب آورده میخوردم از خودم پرسیدم. من نمیدانم. احتمالا شما هم نمیدانید. چون آن روانکاوِ اول قصه نیستید.
ب چندبار دیگر خوراکی آورد (احتمالا دلش به حال سوء تغذیهام سوخت)، پیغام فرستاد، این حوالی پرسه زد صبر کرد و صبر کرد و صبر، راستی تو مگر چقدر میتوانی مردد و خودخواه بمانی دختر؟
بالاخره خبر آمد که ب قرار است با س که سارا باشد ازدواج کند. من فکر کردم که خیلی خوشحالم، با لبخند متزلزلی ذوق زده جواب دادم:" چقدر خوب! حالا چقدر احساس راحتی میکنم!" اما حتی خودم هم نمیفهمم که این چه سیرکیست که در درونم شروع به اجرای نمایش کرده است. من نه تنها از این سارای مهربان و خوشحال که اتفاقا خیلی هم گرم و صمیمی است خوشم نمیآید، بلکه از ب هم نه. مگر قبلا خوشم میآمد؟ خب نه حالا بیشتر خوشم نمیآید. انگار یکسالِ تمامِ آدم که وسط درس خواندنهایش، دوش گرفتنهایش، نامهی خیالی نوشتنهایش به دوست نداشتن ب فکر کند همهاش کشک بوده و پشم. بعد هم آدم برود به احترام سارا بایستد و حتما بگوید:" چقدر خوب که قبلیهای بیعاطفهی مردد نشدند خانم سارا، چقدر خوب که تو شدی!" به سلامتی. اصلا این حرفها مگر فایدهای هم دارند؟ دیگر چه میشود کرد با آن غذاهای از دست رفته و آن صدای مهربان که دیگر پیغامی برای گفتن به من ندارد و آن ب که دوستش نداشتم و این بردیا که انگار دوستش دارم و زندگی.