برای خودم، برای دلِ خودم
گاهی دلم میخواهد وقتی زنگ میزنم،
کسی باشد که بگوید:
«آخیش… جونم… چه خوب که زنگ زدی.»
کسی که ،نه از روی تعارف، نه از روی وظیفه،
بلکه از ته دل، از سر شوق بگوید که ، صدایم را دوست دارد.
دلش برای شنیدن من تنگ شده بوده.
دلم میخواهد وقتی صدایم را میشنود،
نه فقط با گوش، با دلش بشنود.
با همان دلِ سادهای که برای شنیدن یک سلام، ذوق میکند.
به شوق صدا، به شوق دیدار، به شوق با هم بودن…
نه از سر حوصلهسررفتن، نه از سر اجبار.
نه مثل بقیه دنیا ,که انگار ...بودنم زیادی است.
انگار نازم را هیچکس آنطور که باید، نمیکشد.
گاهی همین چند جمله کافیست:
«جانم… چه خوشحالم که زنگ زدی.»
«ازت خبری نداشتم… دمت گرم که تو زنگ میزنی.»
«میدونی که چقدر عزیزی…»
همین.
بیهیچ حرف اضافهای.
بیهیچ توضیحی.
بیهیچ دلیل و بهانهای.
همین چند کلمه که گفته شود،
من بیآنکه دهان باز کنم،
جام دلم لبریز میشود از عشق.
بال بال نزنم برای اینکه '، کلمه ای بشنوم
برای اینکه دوستداشتنم، شنیده شود.
اما حالا که نمیشود…
حالا که کسی نیست…
من آرام آرام یاد گرفته ام که
خودم برای خودم باشم.
خوش به حال من که هم دلدار خودم هستم، هم دلبر خودم.
شیرینیِ تلخی است… و چه شیرین است.
عزیز دل ،
چه خوب که خودت را داری…
خودت ، همه کس هستی'.
-