ویرگول
ورودثبت نام
leon
leon
leon
leon
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

نوا بخش دوم

دستگاه رو مقابل نوشته‌های حک‌شده گرفتم.

نور آبی صفحه لرزید و کلمات ظاهر شدن:

[با هم بسوی آینده‌ای روشن با—]

سکوت. بعد ناگهان:

[خطا: متن ناقص. برای جلوگیری از تحریف اطلاعات، ترجمه متوقف شد.]

[با تشکر از شکیبایی شما.]

چشم‌هام به صفحه خیره موند. امیدم مثل شعله‌ای خاموش شد.

یه آه کشیدم و زمزمه کردم:

«واقعاً چه انتظاری داشتی؟»

به راهم ادامه دادم

پاهم لای آوار گیر کرد. لبه‌ی فلز به ساقم کشیده شد. نه اون‌قدر عمیق که مهم باشه، ولی کافی برای اینکه حواسم برگرده به حال… به الان.

بازم خرابه.

بازم بوی پوسیدگی و زنگ‌زدگی.

سقف بالای سرم نصفه‌ریخته بود. نور خاکستری، مثل یه چراغ مُرده، افتاده بود روی زمین پُر از خاکستر.

بین همه‌ی اون‌چیزایی که تو مسیرم دیدم، این یکی فرق داشت.

یه توده‌ی آهنی بزرگ، نشسته بین آوار. خاموش. خفه. انگار صد ساله که همین‌جا خوابیده.

رفتم جلوتر.

چشماش بسته بود. اگه بشه گفت این چیز اصلاً "چشم" داشت.

خطی باریک از نور، کم‌جون روی سینه‌ش بود… مثل آخرین رمق یه شمع.

رد انگشت‌هام کشیده شد رو فلز سردش. یه حک قدیمی روی بدنه‌ش:

K-12 – سرپرستی / اجتماعی

اسم مسخره‌ایه، نه؟ انگار قراره یه دوست مهربون باشه…

نه تو این دنیا.

نفس کشیدم. نه از روی نیاز. از روی عادت.

چیزی نگفتم. فقط نگاش کردم.

یه حس عجیب ته دلم پیچید. آشنا… ولی نمی‌دونستم از کجا.

بلند شدم. برگشتم تا برم.

همون لحظه‌ای که پشتم بهش شد، همون لحظه‌ای که صدا ازم دور می‌شد…

یه صدای تُرد، خش‌دار، و انگار از اعماق خاک اومد:

> «نوا... تأیید هویت... انجام شد.»

قلبم وایساد.

خشک شدم.

نه از ترس…

از چیزی که ازش خبر نداشتم، ولی اون انگار همیشه خبر داشت.

آروم برگشتم.

ربات هنوز همون‌جا بود.

ولی حالا… چشماش باز ب

ودن.

دو نقطه‌ی کوچک نور آبی.

خیره به من.

صفحه‌ی مقابل چشمام ناگهان روشن‌تر شد.

نور سرد و فلزی، چشمام رو سوزوند. پلک زدم، ولی روشنایی کم نشد.

ربات نیم‌خیز شد، چشم‌های قرمز-سفیدش به آرامی چشمک زد.

سکوت بود و سکوت. سکوتی سنگین، مثل قبل از طوفان.

بعد، صدای خش‌دار و سردش پیچید تو هوا:

«واحد بازسازی اضطراری... فعال شد. پروتکل اولیه: پاسخ‌گویی به سوالات بیدارشدگان.»

نفس‌هام رو حبس کردم. نه عقب رفتم، نه جلو.

با صدایی لرزان پرسیدم:

— «اینجا… کجاست؟»

ربات چند لحظه سکوت کرد، بعد با لحنی خسته و یخ‌زده جواب داد:

«موقعیت فعلی: ناحیه‌ای ناشناس در محدوده‌ی ویرانه‌های آتلوس، بخش F... پروژه‌ی اسکان نسل سوم.»

ابروهام در هم رفت. گنگ بود، همه‌چی گنگ.

اما ادامه دادم:

— «ما الان... تو چه سالی هستیم؟»

چشم‌هاش دوباره چشمک زدند.

«سال تخمینی: ۳۱۲۷ پس از میلاد. تقویم رسمی از بین رفته. زمان بازسازی: نامشخص.»

یه قدم عقب رفتم. ۳۱۲۷؟ یعنی قرن‌ها گذشته بود…

مغزم سنگین شده بود و قلبم توی سینه‌ام مثل چکش می‌کوبید.

و اون سوال لعنتی دوباره زجرم می‌داد:

— «من… کی هستم؟»

ربات ساکت موند.

نور چشم‌هاش ثابت شد،

صدای سیستمیش خفه و تکرار شد:

«در حال بازیابی... در حال بازیابی... هشدار: دسترسی به داده‌های شخصی مسدود شده…»

ترس بغضم رو گرفت، ولی مجبور شدم جلوتر برم.

— «اسم من چیه؟ چرا من اینجام؟ بگو!»

ناگهان، صدا عوض شد، خشن‌تر، پر از نویز:

«خطا... خطا... تضاد اطلاعات… پروتکل پاکسازی فعال شد...»

بدنه‌ی ربات لرزید.

چشم‌هاش به قرمز کامل تغییر رنگ دادن.

بدنه‌ش راست شد، انگار آماده‌ی حمله بود.

صدای خشک و فلزی شنیدم:

«شناسایی: تهدید بالقوه. آغاز عملیات خنثی‌سازی.»

قلبم یخ زد.

ایستاده بودم، می‌دیدم که… همه‌چیز داره از امید به ترس تبدیل می‌شه.

و این فقط شروعش بود.

چشم‌های ربات حالا قرمزِ کامل بودن.

یه لحظه خشکم زد.

نور اون چشم‌ها، قرمزِ تند… مثل لیزر… نه، بدتر. مثل یه اخطار قبل از مرگ.

بعد یه صدای خشن و فلزی، درست مثل اینکه خود فضا داره پاره می‌شه، شنیدم:

«آغاز... عملیـ...ـات خـنـثی‌سازی... هـ...ـدف: انسان…»

قلبم تو گلوم کوبید. بی‌اختیار یه قدم عقب رفتم.

«نه، نه نه نه…»

ربات یهو با جهشی بلند از سکو کنده شد—تق! تق!

پاهاش محکم خورد به زمین فلزی، صداش توی راهرو پیچید، مثل ضربه پتک رو جمجمه‌م.

نمی‌دونم از کجا، فقط یادمه دستمو دراز کردم و یه تکه لوله‌ی شکسته برداشتم. سرد بود. سنگین. خم‌شده.

سلاح نبود... ولی الان بهتر از هیچی بود.

ربات اومد جلو.

بازوی مکانیکی‌اش چرخید، بُرنده، سریع، خشن—

من به غریزه خم شدم.

ضربه از بالای سرم رد شد و با صدایی ترسناک دیوار پشت سرم رو له کرد.

گرد و خاک پاشید تو صورتم. چشمام سوختن.

نفهمیدم چطور دویدم—فقط خودم رو انداختم سمت یه شکاف کنار دیوار. یه راهرو تاریک.

نفس‌نفس می‌زدم. صداهای فلزی پاهای ربات پشت سرم می‌اومدن.

تق… تق… تق…

همه‌چی داغ بود. نفس‌هام سنگین.

مغزم داشت منفجر می‌شد.

نه از درد. از ترس.

ناگهان چشمم افتاد به یه تابلو زنگ‌زده روی دیوار.

رفتم جلوتر. روش پر از خاک بود ولی هنوز می‌شد خوندش:

«خروجی اضطراری → سمت چپ، انبار تهویه»

همون لحظه پیچیدم چپ.

پام سُر خورد. خوردم زمین.

دستم سوز کشید. پام زق‌زق کرد.

بلند شدم. دویدم.

ربات از پشت دیوار پیچید بیرون.

چشم‌هاش مثل دو گلوله‌ی سرخ جهنمی.

انبار تهویه رو دیدم. یه در فلزی، بسته با قفل مکانیکی.

با تمام قدرت کوبیدم بهش—فایده نداشت. باز نشد.

پشتم.

صداش نزدیک‌تر. ترسناک‌تر.

«تـــــــوقف... کن. مقـــاومت... بی‌فاااا...یده‌سـت.»

برگشتم. وحشت تو صورتم یخ زد.

چند متر اون‌ورتر یه جعبه ابزار پرت شده بود رو زمین.

دویدم سمتش. بازش کردم.

یه پیچ‌گوشتی. فقط همین.

همین کافیه.

خودمو پرت کردم سمت قفل.

دستم می‌لرزید. نفس‌نفس می‌زدم.

پیچ‌گوشتی رو فشار دادم، چرخوندم، گفتم:

«تو رو خدا... فقط یه بار دیگه…»

تق!

قفل شکست.

در باز شد.

خودمو پرتاب کردم توی تاریکی انبار.

برگشتم. در رو بستم. از پشت، قفل موقت رو انداختم.

چند ثانیه بعد—

ررررررررررام!

ربات با تمام قدرت کوبید به در.

زمین لرزید.

دیواره‌ها ناله کردن.

من فقط عقب رفتم.

پشتم خورد به دیوار.

نشستم.

نفس‌هام بریده بریده.

لباسم خاکی. کف دستم خراش.

بدنم مثل آتش. ولی…

زنده بودم.

اما فقط برای چند لحظه.

داده‌های شخصیرباتداستان نویسیداستان
۳
۰
leon
leon
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید