leon·۳ ماه پیشپسرکبوی نمِ باران، خاکِ خیسِ دشت را در آغوش گرفته بود.پسرک گوشهی چادر را کنار زد. نور طلاییرنگِ خورشید بر صورت استخوانیاش نشست؛ نرم و گرم، م…
leon·۳ ماه پیشنوا .نور سفید سقف توی چشمهایم میزد و همهچیز مات بود. صدای خشخش کاغذ افتاده روی زمین به گوش رسید. کنار یک دستگاه شکسته، با خطی رنگپریده نوشت…