حفره ای در اعماق روح من به وجود آمده. هر از گاهی تمام روح من را میبلعد نه فقط خوبی را بلکه همه چیز را گویی من دیزری هستم که در گردبادی همه چیزم را از دست میدهم .همه چیز را . با اینکه توانایی پیشبینی کردن تمام بدی هایی که ممکن است دیگران باز هم در حق من انجام بدهند دارم باز هم واقعیت تلخ تر از افکار من میشود .گویی انگار مانور دادن هم فایده ای ندارد . وقتی نگاهی به هم نسل های خودم میکنم حسی خود کم بینی در من القا میشود. آنها سرپا هستند.برای جنگیدن. برای زندگی. اما من فقط حاضرم سکوت کنم و این آرامش سکوت را ترجیح میدهم.آنها به من میگوند که ضعیف هستم و تو سری خور. آنها نمیدانند که من از بحث کردن بی فایده با دوپاهایی که به ظاهر اسم خود را انسان گذاشته اند بیزار هستم.این روز ها میخواهم حق را به خودم دهم . شاید آنها درست میگویند. شاید باید مشتی بر دهان زندگی زد و ایستادگی کرد . از مقاومت خسته شدم .انگار که پذیرفتن برایم راحت تر باشد اما ترسی هم در گوشه ای درون روح من جا خوش کرده! ترس از راحت طلبی در آینده. ترس از سکوت در مواردی که باید داد زد! اما نمیخواهم بیش از این خود را آزار دهم .شاید ایستاده مردن شجاعت میخواهد اما هنوز آن را ندارم. من هنوز زانو زده زنده هستم. به امید روزی که وجود ایستادگی داشته باشم.