نسیمی با بوی بهاری پرده بلندِ سفید را میرقصاند .پنجره اتاق بزرگ و قدیمی بود.کف خانه مملو از رنگ های خشک و نیمه خشک شده بود و بوی ملایمی نداشت . صدای کف چوبی اتاق که آمد متوجه حضور دختر شد. پاهای برهنه اش از خیس سیاه و سفید پوشیده بود.با دستهای رنگی کلاویه هارا لمس کرد.
دو...سی...فا...ر ....دو..
+چکار میکنی؟
_دنبالش نگرد روی میزه موسیو
_بتهوون؟
+تو که بلد نیستی چرا بس نمیکنی؟
دوید و فندکش را روشن گرفت و سمت سیگار او گرفت.
چشمش که به دختر افتاد پیراهنش که اتاق را زیر و رو کرده بود و پیدا نکرده بود را در تن دختر دید .
دود را بیرون دم داد و به چشم های آبی دختر زل زد کاری که معمولا انجام نمی داد!
+امروز روز آخره موسیو بزار تو حال خودم باشم!
دخترک آبی طوری از رفتنش میگفت انگار نمیدانست با هر بار گفتن یک جان از موسیو کم میشود .
_گرامافون رو دم آخری روشن کن.
او هیچوقت با دخترک به نرمی رفتار نکرد و از احساسش چیزی لبریز نمیشد. اما انگار امروز چشم هایش منتظر یک نگاه دیگر از دختر بودند تا جوری ببارند تا پیراهنش در آغوش دخترک خیس شود .
صدای قطعه مورد علاقه اش هر لحظه واضح تر به گوش میرسید دخترک جلو آمد
_ برای آخرین بار؟
موسیو که میدانست دختر از چه دم میزند به او نزدیک شد و کمر اورا در آغوش گرفت و موهایش را به عقب راند
+برای آخرین بار.
شاید اگر موسیو از جاه طلبی خود کمی کم کرده بود و از دلش گفته بود دخترک روز ها با او به رقصیدن در آغوشش ادامه میداد.