در این روزهای شلوغ و پرهیاهو،
مدام خودم را حضور و غیاب میکنم؛
گاهی غایبم
و گاهی غایبتر.
قبلاً وقتی مینوشتم،
احساس میکردم برای لحظهای
از غیبتم حاضر میشوم.
اما این روزها
کاملاً غیب شدهام.
از «جز» شروع میکنم
و به «کل» که نمیرسم،
در جزهای دیگر گم میشوم.
نمیدانم مرا چه شده…
در گذشته حس میکردم
خودم را میشناسم؛
تمام جزهای منسجمم را.
آگاهانه و ناآگاهانه
خودم را به هر «جز»ی سپردم
و روزگار میگذشت
به این امید
که شاید کسی بیاید
و با هم به یک «کل» منسجم برسیم؛
و اینگونه کنار بیایم با این فکر
که انسان تنها نیست
و نباید تنها باشد.
بالاخره تسلیم شدم…
یا شاید واقعاً پذیرفتمش.
یا بهتر بگویم،
به من اجبار شد.
برای دوام آوردن
باید تنها باشی.
آری…
هرچند گفتنش برایم آسان نیست،
اما انسان تنهاست؛
تنها میخندد
و تنها گریه میکند.
در گذشته همیشه به این امید بودم
که روزی آن ققنوس بازمیگردد
و «تنها» را تنها میگذارد.
اما تنهایی دیگر رفتنی نیست.
و راستش را بخواهی،
دیگر نمیخواهم که برود.
پذیرفتمش؛
با آغوش باز پذیرفتمش.
دیگر از اینکه کسی نیست
ناراحت نیستم؛
بلکه خوشحالم
که تنهایی ،تنهایم نگذاشت.