«جز از کل» برای من فقط یک رمان نیست؛
یک تجربه است،
یک مکالمهی آرام با تنهایی.
راستش را بخواهی،
چند صفحهی اولش را که میخوانی،
دلت میگوید:
بیخیال… این کتاب سلیقهی من نیست.
سرد است،
دور است،
اما عجیب اینجاست که
خودِ کتاب به تو میگوید:
نه… بمان.
ادامه بده.
جزبهجز جلو بیا تا به کل برسی.
من خیلی به آدمی شبیه آنوک نیاز داشتم؛
کسی که بلد باشد در این شلوغیِ بیصدا مرا بفهمد.
اما آنقدر این روزها درماندهام که حتی اجازه نمیدهم کسی نزدیکم شود.
اگرچه…
راستش را بخواهی،
قبلترها هم همین بودم،
فقط بهتر بلد بودم تظاهر کنم،
و با یک لبخند
از کنار آدمها رد شوم.
دلم میخواهد کسی باشد
که وقتی پسش میزنم،
گاردم را بشکند،
و بیاجازه وارد دلم شود.
کسی که همه جزءِ های تنهاییِ مرا
کنار هم بگذارد و با هم
به یک کل منسجم برسیم.
چه رؤیای شیرینی…
و چه تلخ،
وقتی میفهمی
فقط رؤیاست.
اگر چنین بود،
که دیگر تنها ،تنها نمی ماند.
گاهی دلم میخواست
مارتین دین را از کتاب بیرون بکشم،
کنارش بنشینم
و با هم گریه کنیم.
بعضی جاها از او بدم میآمد،
و درست به همان اندازه
خونم برای جاسپر به جوش میآمد.
«جز از کل»
کتابی نیست که بخوانی؛
کتابیست که
تو را میخواند.
و بعد از تمام شدنش،
میفهمی زندگی هم چیزی جز تلاشی خسته و بدون نتیجه
برای کنار هم چیدنِ جزئیاتِ شکستهی خودمان نیست
به امیدِ رسیدن
به یک کلِ آرام (البته برای شما ها از من که چیزی نمانده)