قلبم دیگر توان ندارد.
نفس عمیقی کشیدم.
انگار تمام هوا، ناگهان سنگین شده بود.
انگار جهان یکبار دیگر داشت همان بازی همیشگی را با من تکرار میکرد:
وقتی میخواهم در سکوت غرق شوم،
دستش را از پشت میگذارد روی شانهام
و میگوید: «برگرد… هنوز تمام نشده.»
پیام را دوباره خواندم.
این بار انگار صدای او از میان کلمات بیرون میآمد.
صدایی خسته، شکسته…
نه شبیه التماس، نه شبیه درخواست؛
بیشتر شبیه فریاد کسی بود که از میان سیلاب نامرئی،
آخرین نفَس را صدا میزند.
"بیا… بهت نیاز دارم."
همین چهار کلمه کافی بود که گذشته،
مثل موجی سرد از نوک انگشتانم بالا بیاید و قلبم را بگیرد.
همان گذشتهای که هزار بار سعی کرده بودم دفنش کنم،
اما هر بار، دستش را از زیر خاک بیرون میآورد
و آرام به دلم میزد: «من هنوز اینجام.»
کمی مکث کردم،
انگار بین دو جهان ایستاده باشم؛
بین رفتن و ماندن،
بین بیاعتنایی و سقوط.
باران بیرون پنجره مثل شلاق هی میخورد به شیشه.
صدایش : «تصمیم بگیر… دیر میشود.»
بالاخره انگشتم روی صفحه سر خورد.
پیام دادم:
"کجایی؟"
چند ثانیه طول کشید.
اما برای من، انگار یک عمر گذشت.
تا اینکه جواب آمد:
کافهی چهارراه… میز آخر. تنها،
تنها.
همان کلمهای که همیشه در زندگیام تعقیبم میکرد.
وقتی از در زدم بیرون، هوا تیز بود.
باد میآمد.
بادهایی که همیشه در آذر، چیزی را خبر میدهند…
گاهی مرگ را،
گاهی حقیقت را.
راه که میرفتم، حس میکردم هر قدمم به گذشته نزدیکتر میشود.
به زخمی که سالها بود نمیخواستم بهش دست بزنم.
به جایی که اولینبار فهمیدم دل،
جای امنی برای نگه داشتنِ هیچچیز نیست.
در را که باز کردم،
کافه نیمهتاریک بود.
نورهای زردِ بخارگرفته،
میزها را مثل جزیرههایی دور افتاده نشان میداد.
و آنجا…
در آخرین میز، پشت به پنجره،
نشسته بود.
بدون لحظهای مکث از میان میزها گذشتم.
چشمهایش، مثل کسی بودکه تازه خبر مرگ شنیده باشد
با صدایی که لای دندانهایش گیر کرده بود گفت: هنوزم چه قدر دبر رسیدی
چرا اومدی بیرون؟ چرا از بیمارستان زدی بیرون؟
کیانوش سرش را بالا آورد.
چشمهایش گود افتاده بود، انگار شبها با سایههای خودش گلاویز شده بود.
لبخند کوتاهی زد… از آن لبخندهایی که بیشتر از گریه ازش می ترسم.
تو فکر میکنی من دیوونم؟
نفس عمیقی کشیدم باید آرام می شدم.
نه… ولی نیاز به کمک داری.
کیانوش زد زیر خنده؛ خندهای که بوی تلخی داشت.
کمک یه مشت آدم غریبه ، نه من کمک یه دوست قدیمب رو می خوام
کسی که با من زندگی کرده، میدونه من دارم چی میکشم.
جلوتر رفتم. دستم را به آرامی روی میز گذاشتم
تو مقصر نبودی، کیانوش. هیچوقت نبودی…
کیانوش پلک زد. آهسته.
اشک یا باران؟ معلوم نبود.
سکوت بینمات مثل پردهای ضخیم آویزان شدو بود.
واقعا از بیمارستان فرار کرده بود؟
چشامو بستم و سرمو بین دوتا دستام گرفتم
توی ذهنم دائم می پیچید :تو بودی تو...
آره… فرار کرده بود.
نگاه سنگینی بهم کرد از اون نگاها که ازش بدم می آمد
چرا اینقدر به این رفیقت وابستهای؟
هیچکس اینطور نمیشکنه… مگر اینکه یه چیزی پشتش باشه.
سرم را پایین انداختم؛ دوست داشتم خودمو از همه پنهان کنم
دوست ندارم… حرفی ازش بزنم.
ولی…
صدایم شکست؛ ادامهاش در گلویم گیر کرد.
ولی یه متن دیگه نوشتم… میخوای بخونی؟
لبخند کجی زد، لبخندی که هم طعنه داشت، هم کنجکاوی.
تو یا میخوای درمان بشی…
یا داری بهزور وانمود میکنی که حرف زدن برات سخته.
نگاهش کردم نگاهی تسلیم وار
نوشتم بهتر از حرفامه
دست بهسینه نشست.
میشنوم بخون.
گاهی آدم،
مینشیند وسط زندگیاش
و دست میکشد روی قلبش
تا مطمئن شود هنوز میتپد…
اما با هر لمس،
انگار انگشتش روی جای زخمی میافتد
که هیچوقت خوب نشده.
آدم گاهی دلش برای کسی تنگ میشود
نه از روی عشق
نه از روی وابستگی
بلکه از روی عادتی قدیمی
عادت به کسی که روزی
پناه بود، هوا بود،
و حس میشد اگر او نباشد
دنیا هم ارزش ماندن ندارد.
دلتنگی
یک اتفاق ساده نیست؛
یک جهان است
که ناگهان درون سینهی آدم سقوط میکند.
آدم میماند میان دو حس،
دو فصل، دو زندگی:
میان رفتن و ماندن…
میان ندیدن و نتوانستنِ دیدن.
و عجیـب است…
چگونه یک نفر
میتواند هم آرامت کند
هم خراب.
هم نجاتت باشد
هم درد.
هم دلیل زنده ماندنت شود
هم بزرگترین زخمِ دلت.
گاهی وقتها
آدم نه دنبال برگشتن است،
نه دل کَندن…
فقط میخواهد یکبار دیگر
نامش را بشنود
از دهان کسی
که روزی جهان را با یک سلامش
زنده کرده بود.
آه تنها…
آدم همیشه عاشق کسی نمیشود؛
گاهی عاشقِ حسی میشود
که با او داشته…
حسی که هیچکس دیگر
جرئتِ لمس کردنش را ندارد.
و اینگونه است
که دلتنگی
آرام
مثل مه
مثل باران
مثل یک آهِ طولانی
به جان آدم مینشیند
و تا سالها
از خاطرش نمیرود.
کاغذ را آرام روی میز گذاشت. انگشتش چند لحظه روی لبهٔ صفحه ماند، انگار که وزنِ جملهها هنوز در نوک انگشتش میسوخت.
سرش را بلند کرد و گفت:
من این بار یه حس دیگه ای دارم تو اینو واسه خودت ننوشتی
پلکی زدم، مثل کسی که می خواد آتشی را با پلکش خاموش کند.
نگاهم از پنجره به میز، از میز به کفشهایم پرید. بعد ناگهان از جا بلند شدم.
باید بدم
لحظهای مکث کرد.
کجا با این عجله
صدای زنگ گوشی ام دوباره در اتاق پیچید. همان صدایی که هر بار شنیده میشد،
دستپاچه گوشیم را سایلنت کردم
فقط باید تنها باشم
آرام، بدون اینکه واکنش تندی نشان بده، خودکار را برداشت و گفت:
این نیست،این کیه ،چرا انقدر می ترسی اسمشو بیاری
ابروهایم را در هم کشیدم، انگار که کلمهای در گلوم گیر کرده باشد، بعد با صدایی شکسته گفتم:
اگه اسمشو بیارم دوباره بر می گرده
چون اگه اسمشو بیارم... دوباره برمی گرده دوباره همه اون چیزایی که داشتم، همه اون چیزایی که از دست دادم... می ریزه روم
نمیخوام دوباره خراب شم
کمی به سمتم خم شد.
ولی داری از چیزی فرار می کنی که بخشی از توست و داره از تو نابودت می کنه
لبخند تلخی زدم؛از همون هایی که فقط وقتی می خواستم از همه چی فرار کنم می زدم
اره...
ولی بعضی ویرانیا ادومو می سازه
در را باز کرد، مکثی کرد، گویی منتظر بود د چیزی بگویم .
اما اتاق ساکت بود.
چند لحظه به در بسته خیره شد، سپس زیر لب گفت:
کسی که این طور نوشته می شه هیچ وقت گذشته نیست
اصلا نفهمیدم چجوری رسیدم رسیدم خونه
درو که باز کردم دیدم کیانوش داره فوتبال می بینه جالبه وکیل بُرنده ای که روزی تماشگران فوتبال را سرزنش می کرد که
این ها قدر زمانشان را نمی دانند و آنان را نادان می دانست حالا تنها چیزی که داشت زمان بود آن را صرف چیزی می کرد که روزی خود به آن خرده می گرفت
فکر کروم که متوجه آمدن من نشده پس ارام به اتاق رفتم سر دفتر نوشته هایم
گاهی آدمی فکر میکند باورهایش ستونهاییاند که هرگز فرو نمیریزند؛
امّا زندگی… زندگی همیشه بلد است دیوارهایی را بشکند که ما خیال میکردیم ابدیاند.
دیدگاههای انسان هیچوقت ثابت نیست.
گاهی برای فرار از واقعیت، دست به کارهایی میزنیم که روزی از آنها بیزار بودیم.
مثل من…
که روزی سرشار از میل به زیستن بودم؛
پر از رویا، سرشار از دویدن، پر از خواستن.
و حالا من را ببین
کسی که فقط میخواهد روزها بگذرند، انگار که زندگی نه یک فرصت، بلکه یک وظیفهی سنگین باشد.
آدمهایی را دیدهام که روزی وکیلی باصلابت بودند، برنده، شلوغ، آنقدر گرفتار که حتی فرصت خاراندن سر هم نداشتند؛
و حالا تنها چیزی که دارند «زمان» است…
زمانی که سنگین است، بیمقصد است، مثل اتاقی با درهای بسته.
نمیدانم…
راستش نمیدانم چرا خودم را نمیکُشم تا خلاص شوم.
نه چون فکر میکنم گناهی بزرگ است، نه چون میترسم.
شاید چون همیشه باور داشتم خودکشی کاریست برای آدمهایی که توان جنگیدن ندارند.
اما جنگیدن چه ارزشی دارد وقتی حال آدم خوب نیست؟
وقتی در هر حال، بازندهای؟
در نهایت دنیا میبَرَد؛
دنیا همیشه برنده است.
و ما…
ما جایی در خاک میرویم،
و بعد از چند سال حتی کسی یادش نمیآید ما روزی وجود داشتیم.