ویرگول
ورودثبت نام
بابک اشکانیان
بابک اشکانیانتنهایی نهایت پیچیدگیست
بابک اشکانیان
بابک اشکانیان
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

نقابِ بی نقابی

نگاهت همچون آیه‌ای است که بر من وحی شده،

رفارت آینه‌ای است که خودم را در آن می‌بینم.

تو را نمی‌شناسم، نه جهت ات را می شناسم و نه صدایت را شنیده‌ام،

اما میان رفتارت ردّی از خودم پیدا کرده‌ام.

روحی که از آدمیان بریده،

غریبه‌ای که بوی آشنایی می‌دهد.

تو مثل منی…

ادمی که دلش می‌خواهد در تئاتر دردناک این دنیا

بی‌نقاب نقش خودش را بازی کند،

آزادانه، صادقانه، فریاد بزند: «این منم!»

اما هر بار دستی از تاریکی بیرون می‌آید،

نقابش را بر چهره‌اش می‌کوبد و لب‌هایش را می‌دوزد.

ای وای… این که منم.

شاید روزی، در گوشه‌ای خلوت از این نمایش خسته،

جایی دور از تماشاگران بی‌احساس،

من و تو هم را پیدا کنیم.

شاید همان‌جا بتوانیم برای لحظه‌ای نقاب‌هایمان را کنار بگذاریم،

و بی‌هیچ ترسی از قضاوت، با چشم‌هایی صادق به هم بنگریم.

اما صدایی در قلبم می‌غرد:

اگر این بی‌نقابی، خود نقاب او باشد چه؟

اگر درست همان لحظه که زره‌ام را پایین می‌آورم،

ضربه‌اش را نثار روحم کند چه؟

نمی‌دانم،

فقط می‌دانم از میان هزاران واژه‌ی سرد، نگاهت

مثل نوری لرزان در تاریکی دل من تابیدند.

شاید این آشنایی، تنها انعکاس دو روح خسته باشد

که از میان هیاهوی جهان،

برای لحظه‌ای، یکدیگر را در آینه‌ی واژه‌ها دیدند.

مثل آیه ای که وحی می شود.

تنهاتئاترزندگی
۴
۰
بابک اشکانیان
بابک اشکانیان
تنهایی نهایت پیچیدگیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید