ویرگول
ورودثبت نام
ع.رامک
ع.رامکافسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
ع.رامک
ع.رامک
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

زندگی نامه(9)

بعد از جریاناتی که به وقوع پیوست و حمله ای که به منزل ما صورت گرفت ، تصمیم گرفتم خودم را قوی کنم تا بهتر وبیشتر از مادرم حمایت کنم. لذا در باشگاه ورزشی راه آهن شاهرود و در رشتۀ تکواندو ثبت نام نمودم . در آن زمان که اوایل پیروزی انقلاب محسوب میشد سازمانهای چپ گرا بعنوان سازمانهای انقلابی شناخته میشدند که عمدۀ آنها سازمان چریک های فدائی خلق و سازمان مجاهدین خلق ایران بودند که بعدها بدلیل خرابکاریهاشان آنها را منافق دانستند ولی در آن زمان نزد مردم محبوب بودند و متاسفانه مربی خیلی خوبِ باشگاه ما هم هوادار سازمان مجاهدین بود و با اینکه برای ما اهمیتی نداشت و ما کار خودمان را میکردیم ،تحت تاثیر رفتار او تصمیم به همکاری گرفته بودیم لذا برای ثبت نام در سازمان ، به مقر آن در خانۀ جوانان شاهرود مراجعه کردم. در ابتدای ورودی، هم کلاسی ام را دیدم که کلت به کمر بسته و بعنوان نگهبان قدم میزند من هم که شیفتۀ نظامی گری بودم زوق مرگ شدم تا هرچه زودتر داخل بروم و ثبت نام کنم لذا از پله های ساختمان بالا رفتم همینطور که بالا میرفتم دیدم یک خانم بی حجاب با دامن کوتاه( مینی ژوپ) در بالای پله ها پشت میزی نشسته که حفاظی ندارد و تا فیها خالدونش دیده میشود. ( از همان ابتدای ورود فساد و فحشا داد میزد). خواستم برگردم ولی خودم را دلداری دادم گفتم: این خانم مربوط به خانۀ جوانان است به سازمان چه ربطی دارد؟ ادامه دادم به میز که رسیدم خانم با لبخند به من خوش آمد گفت و پرسید به چه منظور مراجعه کرده ام. من هم خواسته ام برای همکاری با سازمان را بیان کردم . پرسید چه کارهائی بلد هستم . گفتم: خطاطی و نقاشی بلدم.گفت : به زیر زمین برو ، در انتهای راهرو اتاق دست چپ چریکها هستند و اتاق سمت راست سازمان مجاهدین هر کجا خواستی کار کن. تشکر کردم و با هزار امید به درب اتاق سمت راست( سازمان مجاهدین) رسیدم ، درب را که باز کردم دیدم چه محشری است ؟ در یک اتاق 15 متری حداقل ده نفر دختر و پسر بصورت مختلط چفت در چفت کنار هم دراز کشیده و لنگ در لنگِ هم مشغول نقاشی هستند و چنان در خود غرق شده اند که اصلا " توجهی به من که هاج و واج بر در ایستاده بودم نکردند.

با دیدن این صحنه درب اتاق را بستم و فورا" از آن محل گریختم و هیچگاه برنگشتم.اما رابطه ام را با باشگاه حفظ کردم چون اهل ورزش بودم ، در نهایت پس از مدتی سازمان مجاهدین جنگ مسلحانه راه انداخت و بچه ها کم کم از باشگاهی که اکنون رونق سابق را نداشت خارج شدند و بالاخره یک روز خبر رسید استاد مان در تهران حین درگیری مسلحانه کشته شده و باشگاه برای همیشه تعطیل شد . قبل از این موضوع من به باشگاه دیگری رفته بودم و به کار خودم ادامه دادم و بعد از طی مراحلی ورزش جودو را هم به برنامه ام اضافه کردم .اکنون دیگر می دانستم که از پس سختیها بر می آیم لذا اعتماد به نفسم زیاد شده بود و تصمیم گرفتم به مشهد بروم برادرانم را پیدا کنم . ابتدا به آدرسی که در جریان دعوا از برادر بزرگم گرفته بودم رفتم وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت: " مردی شدی!" فهمیدم برادرم در من متوجۀ تغییر شده است. از طریق برادر بزرگم آدرس برادر دومی ام را گرفتم که مادرم هم به مشهد رسید و به اتفاق او نزد برادر دیگرم رفتیم و با دیدنش بنای گریه و زاری گذاشته شد. فهمیدیم برادرم در شرکتی کار میکند و با دختری که عاشقش بود ( و ماجرائی دارد) نامزد کرده است.

مدتی گذشت و به شاهرود برگشتیم که دائی ام خبر داد خواهرم را پیش خود برده و در حال گرفتن طلاق است . در آن هنگام دائی ام رانندۀ کارخانۀ موتورسیکلت کاوازاکی شده بود و با کامیون موتورها را در شهرها توزیع میکرد و در منزل سازمانی در کارخانه که خارج از شهر بود با همسر و فرزندانش زندگی میکردند و از آنجا که واسطۀ ازدواج خواهرم با آقا داوود ( فامیل همکارش) شده بود خواهرم برای میانجی گری و پیگیری قضیۀ طلاقش با او تماس گرفته و دائی ام به تهران و نزد خانوادۀ دامادمان رفته بود که خانوادۀ دامادمان با رفتن خواهرم موافقت میکنند ولی بچه اش را به او نمی دهند. خواهرم به نا چار با دائی ام به گاراژ میرود تا به کارخانه برود که خبر به دامادمان رسیده و همچون اجل معلق ظاهر میگردد و در گاراژ با دائی ام درگیر شده با ضربۀ سر، یکی از دندانهای دائی ام را میشکند و درگیری با دخالت مردم خاتمه می یابد.

عکس تزئینی است
عکس تزئینی است

مدتی بعد دائی ام در یکی از سفرهایش به سمت مشهد ، خواهرم را به شاهرود آورد و خواهرم تعریف کرد که آقا داوود ( همسرش) روانی ست و گفت که چطور زنان هرزه را سوار بر ماشین میکرده و در زیر پلهای خارج شهر در مقابل چشمش به او خیانت میکرده است و علت درخواست طلاق را هم خیانت شوهرش عنوان کرد.

نمی دانم خواهرم به دادگاه چه مدارکی ارائه داد که رای به طلاق صادر شد ولی حضانت بچه را به او ندادند. چندروز بعد از طلاق خواهرم ،در یک شب تاریک، یک خودروی سواری "بی ام و" در مقابل کارخانۀ کاوازاکی ( محل کار دائی ام) با گارد ریل کنار پل تصادف کرده و از بالای پل بصورت وارونه به داخل کال میافتد و راننده در جا جان میدهد و هیچ کس متوجه نمی شود تا اینکه باد بوی مشمئز کنندۀ جسد را به کارخانه میبرد و نگهبانان در پی منشاء بو میگردند و خودروی مچاله شدۀ وارونه را در حالیکه جسدی در آن است می یابند . پس از تماس با پلیس و انتقال جسد، هویت آن از سوی پزشکی قانونی و تشخیص هویت ، داوود...( همسر خواهرم) تشخیص داده میشود و خانواده اش پس از شناسائی مدعی میشوند چند شب پیش جهت رفتن به تفرش از منزل خارج شده است.بدین گونه دست خداوند انتقام دندان شکستۀ دائی و ظلم روا شده به خواهرم را گرفت و آن ملعون را در محلی که گناهانش را انجام میداد( زیر پل برون شهری) در مقابل محل کار دائی ام ( که به او توهین کرده و دندانش را شکسته بود)به هلاکت رساند بطوریکه بوی گند او مجال بیرون آوردن جنازه اش را به کسی نمی داد.

باشگاه ورزشیدختر پسردرخواست طلاقمجاهدین خلقسازمان
۱۹
۷
ع.رامک
ع.رامک
افسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید