
توجه: برای دانستن زندگینامه ایشان ابتدا کلمه " ابومسلم بلخی " را در اینترنت سرچ نمایید.
بسیاری ابومسلم را با شمشیر خراسانی میشناسند، اما ابومسلم بلخی با خنجرِ شک، ریشه هستی را میزند. او از نسل مردم کوهسار است و خدایی نمیشناسد.
ای دل که زِ بندِ بودن آگاهی کِی؟
بر دَمِ خویش، بهرِ پوچی میتازی کِی؟
این سایهٔ عمر، گرچه افتاده بر زمین
جز سایهفکنی چه بود در این راه، کِی؟
« ابومسلم بلخی »
این است روایتِ هیچِ ابومسلم بلخی.
این رباعی، تنها یک شعر نیست؛ یک بیانیهی عصیان است. ابومسلم بلخی در این چهار مصرع، تمامِ بنایِ هستی را به پرسش میکشد. او در جهانی که همه به دنبال معنا میگشتند، «پوچی» را به عنوان تنها حقیقتِ عریان برگزید.
چرا این رباعی تکاندهنده است؟
در نگاه ابومسلم، انسان نه خلیفهی خداست و نه اشرف مخلوقات، بلکه «تصادفی است که در چاهِ زمان سقوط کرده است». او با استفاده از زبانی تند و گزنده، مخاطب را مجبور میکند تا با آینهی جنون روبرو شود. اگر در وزنِ آن شکستی میبینید، بدانید که این «شکستِ آگاهانه» است؛ چرا که او معتقد بود:
«حقیقتی که کج و معوج است، در کلامِ راست و موزون نمیگنجد.»
این رباعی، میراثِ مردی است که از کوهسارهای بلخ برخاست تا به ما یادآوری کند: «هیچ، تنها چیزی است که واقعیت دارد.»