ویرگول
ورودثبت نام
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟ از آنجایی که روحت کینه دارد! کجا باید روم تا بینمت باز؟ که چشمم اشک و پایم پینه دارد!
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

دختر ناشناس-داستان دنباله دار

پارت یک :دختر ناشناس

بسم الله الرحمن الرحیم

حدود شش ساله بودم که سر و کله اش جلوی در خانه کوچکمان پیدا شد.یک دختر ریزه میزه با چشم ها و موهای مشکی.برعکس موهایش پوستش سفید مثل برف بود.اولین کسی که دیدش من بودم.زنگ در را زد.پدرو مادرم رفته بودند بیمارستان تا مادرم خواهر کوچکم را به دنیا بیاورد. مشخص است که قرار نبود در را باز کنم.ولی دید زدن مزاحم از گوشه در که سوراخ بود اشکالی نداشت.همانجا دیدم که یک دختر بچه پشت در است.

+هی ،هدی! در رو باز کن میدونم اونجایی!

تا جایی که یادم می آید نه از همسایه ها بود و نه از دوستانم.پس در را باز نکردم.حتی جوابش را هم ندادم.خوب...دادم.در حد دو سه کلمه.ولی در را باز نکردم.به پدرو مادرم هم گفتم که من در را باز نکردم.البته دروغ نگفتم.چون کلید پشت در زیر گلدان بود.من هم به مزاحم گفتم که برش دارد.آخر میدانید، خیلی سخت است که شش سالت باشد و هیچ دوستی نداشته باشی و تلویزیون هم به دلایلی کاملا احمقانه تصمیم بگیرد به جای کارتون مورد علاقه ات پت و مت پخش کند.تازه مامان و بابایت هم ۱۲ساعت پیش خانه را ترک کرده باشند و نزدیک شب هم باشد.

پس مزاحم را راه دادم که بیاید تو.به او گفتم که بیاید تا خاله بازی کنیم،اما او گفت که سنش از این چیز ها گذشته است.بعد هم پرسید که گرسنه هستم یا نه؟

خب طبیعتا گرسنه ام بود.اما اجازه نداشتم به گاز دست بزنم.ولی او که میتوانست!نه؟

البته که انتظار نداشتم ماکارونی بپزد.اولش فکر کردم که او یک پیرزن جادوگر است که خودش را به شکل دختر بچه در آورده تا بیاید و من را جادو کند.ولی از ماکارونی برای خودش کشید و خورد و تمام سوءظنم برطرف شد.بعد تازه یادش آمد که من هم هستم.

+میخوای الان بخوری یا بعدا با مامان و بابات؟البته اونها الان بیان خیلی غمگینن.بهتره تو دست و پاشون نباشی.بیا غذا بخوریم.

طوری صحبت میکرد که انگار نه خودش بچه است و نه من.انگار هر دو دوجوان بزرگسالیم که تازگی به خانه بخت رفته اند و در مورد شفته شدن برنجشان جلوی مادرشوهرشان صحبت میکنند.

مزاحم خیلی کم حرف بود.حتی اسمش را نگفت.من هم نپرسیدم.فقط گفت:«بهشون راجع به من چیزی نگو.غذارو هم بگو خودت درست کردی.»

البته که نمیگفتم.البته آنها هم نپرسیدند.مزاحم تمام خانه را تمیز کرد.ظرفهارا شست.و بعد رفت توی اتاق و خوابید.در واقع من ندیدم ولی حس کردم حتما باید بخوابد.

چند دقیقه بعد.پدرو مادرم آمدند.به اضافه دایی و خاله و عمه و کلی از فامیل .ولی جای بچه توی بغلشان خالی بود،یعنی اصلا نوزادی همراهشان نبود!

تا جایی که یادم می آید مزاحم نه از هم کلاسی هابود

دخترداستان دنباله دارفانتزیداستانجهان موازی
۲
۰
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️
گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟ از آنجایی که روحت کینه دارد! کجا باید روم تا بینمت باز؟ که چشمم اشک و پایم پینه دارد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید