ویرگول
ورودثبت نام
my cozy library
my cozy libraryاینحا قراره کلی رمان های جذاب بخونی داستان های هیجان انگیز از دل عشق و انتقام هیجان و منطق و از دل همین ادمای دورو برمون کنارمون باشی پشیمون نمیشی
my cozy library
my cozy library
خواندن ۲۲ دقیقه·۲ ماه پیش

قسمت اول رمان( عشق واقعی) ژانر: کمدی هیجانی درام عاشقانه

الا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها

که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها

بسم الله الرحمان الرحیم

{ عشق واقعی}

 

 

مامان عفت :دختر مگه تو کار و زندگی نداری همینجور گرفتی خابیدی پاشو ببینم  لنگ ظهره   خدا منو نکشه از دست شما با این کاراتون

این مامان عفته همچی بفهمی نفهمی عصبیه ولی خودش میگه به خاطر به دنیا اوردن  کره خر هایی همچون ما و بابام و  علی الخصوص خانواده ی بابام بعضی وقتا فقط بعضی وقتا عصبی میشه ولی مامان مهربونیه و به شدت پایه هست  اما وسواسی

خواهروسطی کمند : اخه مادر من تو داد بزنی اون بلند نمیشه که مارو بیدار میکنی

بابا به خدا ما شیفت بودیم جون من یک کم اروم تر اون کره خرت تو گوشاش ایرپاده مادر من حالا تو هی  هوار بکش

این ابجی کمنده پرستاره خیلی خوشگله ها  اما اخلاقش صفره  منتظر یکی بیاد بگیرتش برعکس من که از مردا متنفرم

داداش علی :دوستاننن بفرمایید براتون کله پاچه ناب اعلا گرفتم اونم با نون  سنگک تازه بیاین اهل خانه ما باید بریم مغازه ها

اینم تک داداشمه علی  یک کم زیادی غیرتیه اما مهربونه کلا ادم سرحالیه بوتیک لباس زنانه داره و البته مشتری ثابتش ک پولیم نمیده خودمم

باباسعید بزرگ خاندان شاهانی ولی به گفته ی مامانم اینم یکیه لنگه مامانش اینا: ماشاالله پسر خودم بیار که معدم داره رودمو میخوره اینجا مگه اون مادر فولاد زرهت میزاره ما چیزی بخوریم بیا بشین بابا

اینم بابا سعیده  دوباره بگم ؟ بزرگ خاندان شاهانی پسر بزرگ خانواده ی خودشو عزیز کرده  و البته خواهر فداش بشه  مهربونه و دختر دوست ولی حساس و غیرتی یک معلم جسور و خوش اخلاق ک البته فکر نکنم زیاد مونده باشه از دوران معلمیش همین روزاست ک بیاد ور دل مامانم و کلی غر غر بشنوه

و در اخر استدیو هدایت فیلم تقدیم میکنددددد دیرین دیرین   اینجانب: مهتاب شاهانی

دختر قوی و مستقل

اللبته یک کم بگی نگی تو جمع کردن اتاقم مستقلم

زیبا رو اهل ورزش

کتابببببب که نهههه

ولی مطالعه میکنم

و درست فهمیدین دوردونه ی بابامم

همینطور ک داشتم خانواده ی قشنگمو تو ذهنم مرور میکردم

زارپ صورتم و تمام هیکلم خیس شد

بله بلاخره مامان کار خودش کرد

با ارامش بلند شدم نشستم و روکردم سمت مامانم گفتم

خودم:عفت جون الان خوشحالی بیا اا من بیدارم الان خوبه من شبیه موش ابکشیده شدم؟  راحت شدی ؟

مامان عفت: اره عزیزم تا صبحم بپرسی میگم اره اره اره بعدم وقتی تا نصف شب با پسرای مردم روی این مایک و اون مایک در حال کنفرانس خبری هستید باید به این فکر کنی امروز شنبه هست  و تو مصاحبه کاری داری  و اگه اینبارم مهتاب رد شی و اسکول بازی از خودت در بیاری کارت با کمر بنده افتاد ؟

نه این تو بمیری عفت جون از اون تو بمیری های قبلی نیست ول کنم نیست باید اماد شیم بریم مصاحبه  فوقش اینه تو ماشین میخابم دیگ

بلند شدم و برای خر کردن مامان جونی یک احترام نظامی گرفتمو و گفتتم

چشم قربات اطاعت امر

و وقتی با لبخند مامان روبه رو شدم نفس راحتی کشیدم و فهمیدم قسر در رفتم

خوب بریم  ببینیم امروزمون چطور پیش میره

اولش رو عین همتون با دسشویی و مسواک شروع کنیم ک نه به کلیه هامون اسیب بزنیم نه به جامعه و بعد حرکت برو که بریم

خودم: ای بابا این دنپایی دسشویی رو ازتون خاهش میکنم شستید  بزارید خشک شه ادم سر صبح تمام مویرگ های  سرش مور مور میشه اه

کمند:داد نزن مهتاب میام پارت میکنما گمشو برو مصاحبت دیگه

صداتم بیار پایین اینجا هیچکس از صدای تو خوشش نمیاد مخصوصا من (دقیقا شبیه دیالوگ خواهر شوهر هوشنگ توی فیلم شعمدونی گفت)

با یک پوف سر و تهش رو هم آوردم  و چون اصلا حوصله کل کل با اینو ندارم و اگر بخوام جوابش رو بدم با کمر بند عفت جون مواجه میشم پس بزن ک بریم

برای یک مصاحبه کاری یک خانم مهندس اول باید مانتو شیک و اتو کرده داشته باشه کهههه بزارید ببینم

اوم کو مانتوی من ؟

خودم: ماماننننننننننن کجاست مانتوم نیست جورابمم نیست  اها نه حوابم پیدا کردم مانتوم کجاست عفت جون

میدونستم الان قراره بیاد و کنک حسابی بخورم چون همیشه هست اما من نمیبینم

مامان عفت: همونجا هستش چشمای کورت رو باز کن بیام بالا خودم بهت بدم یکی میزنمت صدا عمتو بدیا

بابا سعید :خانوم اونو میخای تهدید کنی چرا پای خواهر منو وسط میکشی ؟

مامان عفت: ساکت ساکت اینم لنگه همون خواهرای شماست

 

دیدم طبق معمول تام و جری با هم دعواشون شده پس  در اولین فرصت وقتشه فرار کنم

چون  دعوای مامانم اینا تهش به یکی از ما خطم میشه

 

پس مانتو شیکم رو که  مامان لطف کرده بود شب قبل اتو کرده بود تنم کردم و

شلوار مشکی دم پا با جوراب مشکی و مقنعه که البته اینم از صدقه سری عفت جون

خط اتوش خربزه قاچ میزد رو به تن کردم

و ارایشم که البته  به قول بابام خوشگلا ک آرایش نمیکنن

ولی یک رژ زدم که روح سرگردان شاهانی نباشم و تیز اما بی سر و صدا مامانم و بابام رد کردم و خودم رسوندم به رخش خوذم

پراید قشنگم

جااان مادر فدات بشه  بریم ک دیره

بسم الله الرحمان الرحیم

استارت

بله صدالله العلی و العظیم

اخه مادر جان چرا تو انقد گاوی الان من نرسم اونحا بعد خونه و اشیونم میشه خودت ها

زنگ زدم به علی و با چابلوسی ازش خاستم این رخشمو هلی مهمون کنه

 

ساعت 11 قرار دارم الان 10:35دقیقش و یک ساعت هم  تا اونحا راه دارم

عالی شد میزووون میزونم میزون

بیخیال اقا دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن هستش  اهنگ قشنگم  رو گذاشتم

 

ــــــــــــ↫ ↬ــــــــــــ

 

توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شد

قصه هزار و یکشب میشه بود و خوندنی شد

مشق عشقهای قدیمو با تو میشه خط خطی کرد

میشه شاه قصه ها رو یه گدای پا پتی کرد

ــــــــــــــــــــــــ↫ ↬ــــــــــــــــــــــــ

با تو هَر جَهَنمی میشه بِهِشت با تو میشه صَد هِزار قِصِه نِوِشت ⁎

با تو میشه خونه کَرد تو شَهر عِشِق اما افَسوس نِمِیزاره سَرنِوِشت ⁎⁎

ــــــــــــ↫ ↬ــــــــــ

همینجوری که محو صدای شهرام جون بودم

چهار راه و چراغ  قرمز خرمو گرفت

پس صدای شهرام جون زیاد میکنیم که صدای اطراف اذیتمون نکنه

5

4

3

2

1

خوب تموم شد حرکتتتت

چی؟

نه دیگ اومدی و نسازی اینجا اخه؟

پشتمون پر گرگ درندس که الاناس بخورنمون  

صدای بوق ممتد پشت سر داشت روانیم میکرد و تلاش برای روشن شدن بی فایده

پیاده شدمو و با ارامش  با دست عذر خاهی کردم و با صدای بلند گفتم وضعیتم ماشینم رو و ازشون در خواست کمک کردم

از خجالت زیاد و اعصبانیت بابت ماشینی ک داشت ابرومو میبرد نمیدونستم چکاری انجام بدم

.همونجا یک تلنگر لازم بود که بشینم وسط خیابون و گریه کنم  

بله تلنگ حرف های آقای موتوری نستا محترمی بود که..

موتوری: هی خانم مگه ما مسخره شما هستیم  راه رو بستی جمع کن این لگنت رو میخایم بریم کار داریم

حتی نتونستم جوابش رو بدم

تا کی ضعیف کشی ؟

نمیدونم چه کسی بود ولی میون اون بل بشو بین اون همه مردی ک ازشون متنفر بودم و با حرفاشون میرنجوندنم یکی اومد کمکم

اشکام مانع میشد ببینم قیافش رو ولی قطعا فرشته ی نجات امروزم بود

اومد و گفت بشین

و شروغ کرد به هل دادن

من که ندیدمش انقد عجله داشتم گفتم روشن که شد میزنم بغل ازش تشکر میکنم خیلی مودبانه

نشستم با خودم عهد کردم اگر رسیدم به مصاحبه بعدش ببرمش این ماشین رو درستش کنم

دلم میخواست ازش تشکر کنم

ولی خوب زمان مجال نمیداد پس با یک بوق بعد روشن شدن ماشینم ازش تشکر کردم و با سرعت نسبتا بالا

و بیخیال اون جمله معروف هرگز نرسیدن خودمو رسوندم به شرکت مهندسی تابان

چون ماشین منو کسی  اگر هم میخواست نمیتونست ببره و بدزده  گذاشتم دور تر از شرکت ی و یک ذره ای از راه  رو پیاده رفتم

 

جلوی ساختمونش که ایستادم محو معماری و مهندسی خفن ساختمونش شدم و با این جمله به خودم اومدم که

فربد موسوی : منم هر سری که میام محو زیبایی این ساختمون میشم و پرسنلش البته   

نتونستم جلوی خندم  رو نگه دارم

خدایی اگر اخلاقش بده حد اقل صداقت داره

برگشتم سمتش که با دیدنش  تو ی دلم به این جمله که ( پسرا ایران واقعا سر ترن ) رسیدم  

نگاه هیزم رو از جوان این مرز و بوم جمع کردم و با یک خنده کوچیک بحث شروع نشدمون رو تموم کردم و با گفتن با اجازه زود تر از اون وارد ساختمون شدم

نگهبانی و رد کردم و با دیدن  داخل ساختمون شوک زده شدم الحق ک از بیرونش هم حتی بهتر بود

همینطوری که داشتم مهندسی ساختمون رومیدیدم متوجه شدم تقریبا با این اقای صداقت هم مسیرم

اسمشو گذاشتم اقای صداقت

سوار اسانسور که شدیم ناخوداگاه باهم دستمون به خاطر هم مسیر بودن روی یک دکمه بهم برخورد کرد

سریع دستمو کشیدم

گفتم شما بزنید  فکر میکنم باهم قرار هست  یک جا بریم و

فربد  موسوی :درسته جسارتا شما قرار هست  برین شرکت

بله

مهیار موسوی: میشه جسارتا بپرسم برای چه کاری ؟

مشکلی نیست برای مصاحبه کاری  جهت  گرفتن نیرو

فربد موسوی : اها موفق باشید با این میزان عشق و علاقه ای که نسبت به  معماری این ساختمان داشتید و  نگاه میکردید باید در کارتون هم طبیعتا هم با سلیقه و هم حرفه ای باشید

خودم: ممنونم

گرم حرف زدن بودیم که  رسیدیم

جلوی درب داخلی شرکت با تعارفات ایرانی ها گذشت و

وقتی وارد شدم یک محیط درجه یک با پرسنل های درجه یک تر منو مجاب میکرد که تمام تلاشم رو بکنم برای استخدام شدن

بعد از سلام کردن  به منشی برگه مورد نظر رو برای پر کردن رزومه  های خودم ازش گرفتم و گوشه ای از سالن انتظار شروع به پر کردن کردم

مشغول بودم

تا این حرف رو شنیدم

منشی :عه سلام اقای مهندس خوبین شما ؟

مهندس ؟ گشتم ببینم حرف منشی با چه کسی بوده که متوجه شدم  بلهههههه آقای صداقت راستی راستی مهندس هستند    یک سری به علامت چه جالت تکون دادم و چشمام رو ریز و گوشام رو تیز کردم تا ببینم چیا میگن

که برای بار دوم شوک شدم

اقای صداقت : بابا جلسه دارن ؟

منشی: بله اقای مهندس اگرمایل هستین بهشون بگم

اقای صداقت : نه نه

منشی:اقای مهندس روز به روز خوشتیپ تر میشین ها ها هاها ( علامت خنده)

(این رو شما با لوندی یک منشی با مانتو چسب بدن نما در حالیکه صورتش رو در دو سانتی متری مهندس قرار داده در نظر بگیرید )

دقیقا حس شمارو دارم همینقدراوق زننده  

اقای صداقت:لطف دارین میگم ما مگه چند تا منشی خوشگل عین شما نیاز داریم اینجا مگر؟ که دوباره فراخان دادن ؟

منشی: قررررربون شما ولی اقای مهندس اینا همه ی کسانی که برای کار تشریف آوردن مهندس هستندو خیلی هم ماهر با رزومه بالا و از بین چندین نفر قبول شدن

اقای صداقت : عه ؟عالی شد

گرم شنیدن و یا فضولی خودمون بودم که

یک هو به من نگاه کردن

سریع تگاهم رو انداختم پایین و مشغول پر کردن شدم

و دیگه نشنیدم چیا گفتن

خیلی طول کشید  تا نوبتم شه پاهام خواب رفته بود سوزن سوزن میشد

کمرم از نشستن زیاد درد میکرد اما وقتی به بعدش فکر میکردم می ارزید و

تقریبا ساعت های 1 بود ک نوبت من شد

با صدای منشی به خودم اومدم و راهی دفتر بزرگ و حیرت انگیزجناب آقای رییس شدم  و با دوتا تقه کوچیک خانومانه اجازه ورود خاستم اما به محض باز کردن درب اتاق

اتاق؟ با صحنه جذابی روبه رو شدم بلههههه؟ اقای صداقت کی اومد داخل  

با صدای آقای موسوی دست از حرف زدن با خودم برداشتم و با جمله ایشون

اقای موسوی : بشین دخترم

نشستم

با لبخند شیک و با دقت به حرف ها و قانون های این شرکت که اقای رییس با وسواس کامل داشت مرور میکرد  گوش میدادم که

ما بین اون حرف ها یک نفری بود که با صدای رو مخ خودکارش تمرکزم رو بهم  میریخت دلم میخاست بکشمش

اما پسر رییس بود

ولی دلیل نمیشه مهتاب شاهانی سکوت کنه پس

به آقای موسوی  با لبخند و اشاره دستم گفتم ببخشید  یک لحظه

همون رو چرخیدم و با نگاه پر از اعصبانیت  به آقای صداقت گفتم

میشه انقدر سر و صدا ایجاد نکنید  هم تمرکز من  وهم تمرکز جلسه رو بهم میزنید

خودم از خودم ترسیدم و

اقای صداقت دستاش رو به حالت تسلیم آورد بالا و با حالت بامزه ای گفت

: چشم رییس اصلا من میرم راحت باشید

و رفت

نمیدونم چطوری با اینکه هیچ مردی نمیتونه لبخند روی لب هام  بیاره این هر سری منو میخندونه نمیزاره ازش دلخور باشم

بعد از نیم ساعت اقای رییس تمام موصضوعات بهم توضیح دادن و تمامی سوالات لازم  رو پرسیدن ونیم نگاهی به رزومم انداختند و گفتند

: شما به احتمال زیاد جز مهندسین منتخب ما باشید

از خوشحالی زیاد یک هو دستام رو بهم کوبیدم و گفتم یسسسسسسس

که در لحظه متوحه شدم جوگیر شدم و  با یک لبخند به چهره خندون آقای موسوی و تشکر ریز در اوج خدافظی کردم

بیرون اتاق با آقای صداقت روبه رو شدم

آقای صداقت : قبولی خانم مهندس شک نکن

با روحیه ای که اقای رییس و پسرش بهم دادن تقریبا میشه گفت روی ابر ها بودم

توی حال خودم داشتم کیف میکردم  داخل گوشی به مامان مسیج میدادم حرف های رییس رو که با جسم سختی برخورد کردم

گوشیم پخش زمین شد

خودمم با قیافه ای  درهم و سرگرفته شده از درد به آدم روبه روم نگاهی انداختم و گفتم

: کوری ؟ نمیبینی دارم میام این همه فضا تو که سر ت توی گوشی نبود از قصد این کارو کردی

داشتم همینظوری حرف میزدم ک با انگشتش رو به روی  لبم ساکت شدم

تقریبا که نه قطعا جلوش جوحه بودم ولی حق نداشت  من رو ساکت کنه پس دستش پس زدم و دوباره شروع کردم

داشتم غر غر میکردم که گوشیم رو با دستمال تمیز کرد و گرفت روبه روم و گفت

مزاحم:بفرمایین اگر اروم شدید اجازه بدید منم حرف بزنم من از قصد کاری رو نکردم الکی دور برندارید صداتون رو هم نبرید بالا مگر  محل کار جای گوشی بازی هستش ؟ وقتی راه میرید باید هواستون به راه رفتنتون باشه

الانم بفرمایید راه خروح از اون طرفه

میخاستم جوابش بدم

اما اینحا نه اینحا محل کارمه و نمیخام اگر قبولم کردن فکر کنن آدم پر دردسری هستم پس

از کنارش رد شدم و با اعصبانیت ولی با  فکر های شوم توی سرم به سمت ماشین قشنگم راه افتادم

میدونم باهات چیکار کنم آقای محترم مهتاب شاهانی نیستم حالت  رو جا نیارم

قشنگ میدونستم میخام چیکار کنم

فقط باید میفهمیدم کدوم یکی از این ماشین ها ماشین این شخصه که البته این نیاز به زمان داشت

باید اطلاعاتم روازش میبردم بالا پس نیازه یک گفتمان ریز با نگهبانی داشته باشم

از شانس خوبم نگهبانی این برج سنش کمه و میتونم با ترفندای مهتاب جونی از زیر زبونش حرف بکشم

البته اولش متمدنانه میرم حلو

توی فکرم در حال دیالوگ سازی بودم که

رسیدم جای نگهبانی انرژی زنانمو بردم بالا و ذره ای لوندی قاطیش کردم و به سمت  شخص نگهبانی گفتم

ببخشید شما اینجا یک آقا قد بلند چهار شونه چشم ابرومشکی ک یک کت اسپرت قهوه ای تنش باشه رو ندیدین ؟

در حال توضیح دادن بودم ک متوحه شدم داره میاد از ترس اینکه نبیه من رو و لو نرم سریع برگشتم به سمت در خروج

نگهبان هرچی صدام کرد نشنیده گرفتم

یک کم جولوتر ایستادم دیدم مزاحم داره با نگهبانی حرف میزنه

گوشام  رو تیز کردم ببینم چی میگن اما متاسفانه دور بودنم باعث شد هیچی نشنوم

رفتم بیرون و منتظر ایستادم بیاد تا ماشینش بدونم کدومه

با اومدنش و دیدن ماشین ک بلههههه چه ماشینیییییییییییییییییی اولش کمی مردد شدم ولی  با زرنگی تمام پلاک رو برداشتم و راهی خونه شدم تا فردا بیام  و نقشم عملی کنم البته اگر این آقا رو ببینم

تو راه با اهنگ قشنگم رفتم جلو

 

دل من ثانیه وار؛ فکرته بی اختیار!

من خود آزارم ولی؛ پای عاشقی بذار!

گوشه ای از قلبمو تا ابد دادم به تو…

دل بریدم از همه؛ تا بشم پابنده تو…

ای وای! باید از عشق نگاه تو؛ شهرو بهم بریزم یه تنه!

 

باید به آسمونا بگم؛ چشمای تو فقط مال منه…

اینو به کل دنیا میگم؛ عشق تو سهم منه…

میخوام غزل بسازم ازت؛ هر جایی ورد زبونا بشه!

میخوام که عشق تو دلمون؛ قصه ی مردم دنیا بشه…

باید که از علاقه ی ما بدجوری غوغا بشه

 

صداشم زیاد کرده بودم غرق ریمیکس جذاب شده بودم و داشتم کیف میکردم  خوشحال از اینکه فردا قراره حال آقای مزاحم بگیرم  البته اگز جز مهندسین استخدام بشم

رسیدم خونه

ایفون رو زدم

نمیدونم این چه حرکتیه میپرسن کیه میگی منم در رو باز میکنن  

رفتم داخل دیدم اووووووووووووف عفت جون چه کرده

تو اشپزخونه دیدمش از اونجایی که چابلوسی تو خونمه خواستم برم بغلش کنم

ولی یادم اومد اگر با لباس های  بیرون و دست های  نشسته بغلش کنم بعدش جام توی کوچس پس برای سلامت خانه و کاشانه پیش به سوی تمیز کاری

تموم ک شد دیدم داره میز رو میچینه

مامان عفت: بچه های گلم و شوهر عزیزم بیاین ناهار

میخام یک صحنه ای رو از صبرمامانم نشونتون بدم پس میزاریم عفت جون یک بار دیگ بگه

مامان افت : بچه ها بیاین ناهار رو چیدم ها

و دقیقا همون ثانیه که این حرف رو میزنه مجال نمیده تا ما برسیم به میز

مامان افت  نمیخام اصلا نمیخام بخورین غذا

شروع میکنه به جمع کردن بعد میگه من عصبی نیستم

خودمو سرعتی رسوندم به میز با جمله های قشنگ تلاش  کردم جمع نکنه

: مامان من عزیز من زیبا ترین اجازه بده ما برسیم به میز نمیتونیم طی و العرض کنیم که میتونیم؟

اا خندیدی من میرم صداشون میکنم بیان توام بشین اروم شروع کن عشقم

بعد از اروم کردن عفت جون باید برم این شاهانی های عزیز رو بکشم بیرون پس اول میرم جای بزرگ خاندان شاهانی دوتا اروم رو در میزنم میگم

خودم : رییس بیام داخل ؟

باباسعید: اخ دردونه ی بابا بیا تو

خودم: سلام جیگر بابایی مامان میز چیده الاناست ک بیاد تو اتاق تورو جای غذا بخوره پاشو بریم تا سفره جمع نکرده ما از گشنگی بمیریم تا شب

بابا سعید : فقط به خاطر تو بریم

بعد از رد کردن غول بابا سعید رفتیم ک بریم  کره خر های خونه رو صدا کنیم ک بابام با یک جمله اوردشون بیرون

بابا سعید: هرکی نیاد الان ناهار رستوران فردا شب نمیبریمش تمام

دیدم کمند و علی عین بنز اومدن بیرون و راه افتادن سمت میز

اما رستوران؟ چه رستورانی من خبر ندارم ؟

نشستیم و مشغول خورد ن شدیم و ترجیح دادم به جای اینکه مغز خودم رو بخورم از شون بپرسم جریان فردا شبم چیه

پس  رو کردم سمت بابا و گفتم

بابا قضیه رستوران فردا شب چیه

بابا سعید : هیچی بابا یکی از دوستای قدیمیم دعوتمون کرده شام بیرون

: اها

دیگ ادامه ندادم

گذشت

ساعتای5  عصر بود ک موبایلم زنگ خورد

شماره ناشناس

جواب دادم

الو سلام بفرمایید

منشی: سلام از شرکت ساختمانی تابان تماس میگیرم خدمتتون شما خانم شاهانی هستین؟

تا فهمیدم کیه از استرس دستام میلرزید با تته پته زیاد گفتم

: ب ب بله خودمم

منشی: تبریک میگم خانم شاهانی شما درمصاحبه قبول شدین فردا راس ساعت تشریف بیارید برای شروع کار

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مرسسسسسیی چشم چشم حتما میام ممنونم ازتون وقطع کردم

از خوشحالی زیاد داد میزدم دور تخت میچرخیدم و میرقصیدم که کمند درو باز کرد

کمند: چته وحشی چرا داد میزنی

: قبول شدم کمنددددد قبووووووووووووول قبول

سریع خودم از اتاق پرت کردم بیرون و کمند رو زدم کنار خودم  رو رسوندم تو پذیرایی و به مامانم اینا خبر  رو گفتم و بعد حرف زدن و شام خوردن راهی اتاقم شدم تا بخابم ک صبح سرحال برم سرکار

صبح روز بعد

ما بنده هات امیدمون به خودته خدا

:مرسیییییییییی مامان افت دمت گرم

طبق معمول مامان افت لباسام رو اتو زده بود بعد دوش و یک ارایش کوچولو در حد مرتب کردن ابروهام و رژ لباسام رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون

تو اشپزخونه یک لقمه برداشتم گذاشتم دهنم و ساندویچ پر از ملات عفت جون گذاشتم توی کیفم یک ماچ برای اهل منزل فرستادم و زدم بیرون

بلههههه رخش مادر

خوب بریم استارتت

شد شد شد باریکلا مادر مادر فدات شه راه افتادم سمت شرکت تو راه اهنگ مورد علاقم رو پخش کردم

 

───┤ ♩♬♫♪♭ ├───

 

مگه میشه یکیو دوسش داشته باشی برات مهم نباشه

مگه میشه بتونی ازش جدا شی که غمش غمت نباشه

اگه میشه تو خودت کنارم باش بذار به همه بگم دیدین هوامو داشت

اگه میشه یه جوری طرفم باش که بگم ارزش داشت بمونم پاش

هرجا پیشت نبودم خالی کن جامو خودت نکنه یادم نیوفتی وقتی پر باشه دورت

آخه مگه میشه چشام از دیدنت سیر شه یکم دیگه بمون بذار اصلا دیر شه

کاش بشه یه روز بیاد بیای دیگه نری مگه نمیدونی من

 

هم زمان با مهراد بخونیم دلم تنگ میشه برررررررررااااااااااااااااااات اگه نمونی پیشم

درگیر هم خونی با مهراد بودم تو ذهنم کنسرت خودم  و مهراد تو برج میلاد برگذار کردم تا رسیدم به شرکت نزدیکای شرکت طبق معمول پارک کردم

سعی کردم زود تر برم

ولی نمیدونم اقای مزاحم امروز میاد یا نه

وقتی رسیدم به ماشین ها برگه دستم رو نگاهی کردم و پلاک مورد نظر رو با پلاک ماشین ها یکی کردم ک بلهههههه پیداش کردم چه جای امنی هم پارک کرده

ولی مهتاب اینو هرکاری کنی بفهمه کار تو بوده دختر  خسارتش میشه فروختن رخش مادر بیا  و نکن

اون سمت خوب و منطقیم داشت منصرفم میکرد که

مزاحم: چیزی نیاز دارین ؟

برگشتم سمت صاحی ماشین مورد نظر و گفتم خیر آقای مزاحم بفرمایید

مزاحم:  مزا حم ؟ اهاچه زمانی  دقیقا براتون مزاحمت ایجاد کردم ؟

: اقا من اصلا دوس ندارم با شما هم کلام بشم بفرمایید

مزاحم : نه خیلی من مشتاقم البته حق دارید نخاید با وجود صاحب ماشین محو ماشین بشین  البته اگر اینجا ده سال کار کنید میتونید بخرید

حتی نگاش نکردم دندونام از حرص بهم فشار میدادم

مزاحم: هنوز ک ایستادید پس من میرم بالا شما هم بیاین ده سال رو ان تایم شروع کنید و دویاره خندید

فقط گذاشتم بره چون میدونستم قراره چیکار کنم

وقتی کامل رفت داخل

تو کیفم چاقو مورد نظر بردلشتم

اول فاتحه خوندم به لاستیک های شیکش

بعد هم با همون چاقو یک خط انداختم دور ماشینش

تو یک برگه کوچیک جهت حرص دادن بیشتر نوشتم

داشتم منصرف میشدم اما به نظرم سزای ادم پستی مثل تو بیشتر از ایناس ازت متنفرممممممممممممممممم

چسبوندم به شیشه و رفتم بالا

دلم خنک شد

با ورودم نگهبانی نگهم داشت 

نگهبان: سلام  دیروز سوالتون نصفه موند اقای مهندس اومدن شما رفتین

: مهندس؟ اون بیشعور قطعا مدرکش رو باباش خریده امثال این تازه واردا

داشتم همینطور میگفتم ک چشمای درشت شده از تعجب نگهبان باعث شد سکوت کنم و بگم

: ببخشید چیشد

نگهبان: خانوم به نظرم اینارو هیج جای دیگ  نگو

اقای موسوی پسر رییس هستن و خیلی هم خاهان دارن اگر میخاید اینجا کار کنید من  که نشنیده میگیرم دیگ هیچ جا نگین

ایندفعه من بودم ک چشام درشت بود

و از ترس کاری که کردم عرقم کرد

میخاستم برم نامه رو بردارم ولی خوب اون به  من بی احترامی کرد اصلا حقش بود

با یک چشم به نگهبان

راهی دفتر شدم

در اسانسور که باز شد با اقای صداقت روبه رو شدم و با حرفش میتونم بگم حالم رو خوب کرد

اقای صداقت : سلام به به چه صبح قشنگی چه خانم مهندس زیبایی دیدی گفتم قبولی بفرمایید داخل من وقت شریفتون رو نگیرم با اجازه

منم تمام وقت بدون اینکه متوجه بشم با لبخند نگاهش میکردم

وقتی داشت از کنارم رد میشد ک بره

جوری ک بشنوه  گفتم ممنون ازت خیلی زیاد

برگشت با لبخندی جذاب نگاهم کرد و وارد اسانسور شد و رفت

نمیدونم چه حکمتیه داخل یک

خانواده یکی اینجوری به دل ادم میشیینه

یکی هم برج زهرمار بیتربیته

داشتم تو ذهنم خاندان موسوی رو  مورد رحمت قرار میدادم که

با حرف منشی به خودم اومدم

منشی: سلام خانم شاهانی بفرمایید من بهتون محل کارتون رو نشونتون بدم

با سلام همراه لبخند همراهش رفنم تا اتاقم رو ببینم در که باز شد

نه این صحنه نمیتونه واقعی باشه

بلهههههههههههههه ؟ عمرا من با این؟

طبق معمول بلند فکرد کردم و

اقای مزاحم : این که به درخت میگن خانم شاهانی من رییس بخش شما هستم اگر مشکلی دارید میتونید همین الان بگین جایگزین های بهتر از شما هم داریم

با اعتماد به نفس کامل در حالیکه دستام  رومشت کرده بودم و اماده این بودم  بزنم پای چشمش گفتم

: دقیقا این مناسب شماست چون شما در حدی نیستین ک یخوام حور دیگ ای خطابتون کنم بعدم شما منو استخدام نکردین ک بگین چیکار کنم چیکار نکنم

اصلا انگار یادمون رفته بود منشی رو

رفتم سراغ میزم

دیگ نزاشتم جوابی بده و ایرپاد رو گذاشتم توی گوشام یعنی خفه شو

وسیله هام  روچیدم

مشغول بودم

چون ایرپادم چیزی پخش نمیکرد متوجه اومدن جناب رییس شدم پس به احترامش از جام بلند شدم

رییس: سلام صبحتون بخیر باشه ماشاالله خانم شاهانی ان تایم اومدن

اولین پروژتون اوردم  به سلامتی شروع کنید اما

این پروژه باید دست دوتاتون باشه شما کار رو انجام بدین امیر کار شمارو چک  و بررسی بعد هم ارسال میکنه امیدوارم موفق باشید و بترکونید

چشام درشت شد خنده عصبی سر دادم و گفتم

: ببخشید اقای موسوی  نمیشه من کارم رو به شما نشون بدم لطفا

با حرف رییس نا امید از همکازی با این مزاحم رو مخ پرونده رو از رییس گرفتم

و با خروح رییس رو کردم سمت اقای مزاحم که ازش سوالی بپرسم ولی

با خنده ی رو لبش عصبی ترم کرد

سعی کردم اروم باشم اون دنبال اینه منو فشاری کنه من  هم نباید به هدفش برسونمش

مجبورم باهاش همکاری کنم

اروم پرونده و نقشه رو باز کردم و شروع کردم

دوساعتی میشد مشغول بودم

سرم گرم کار بودم که گرمای زیاد باعث شد سرم روو بیارم بالا و متوحه نبود اقای مزاحم بشم خوشحال

یک کم مقنعم رو در اوردم خودم رو باد زدم

و یک کش و قوس جانانه به بدنم دادم و مقنعم رو سرم کردم که هم زمان شد با ورود اقای مزاحم

دستش دوتا ماگ بود رو یکی از ماگ ها اسم من خورده بود  چه خفن چه باحال

اونی که اسم من بود رو گذاشت روی میزم

بوی قهوش بینظیر بود واقعا تو اوج خستگی خیلی میچسبید برداشتم که بخورم  یک هو یک جرغه ای تو ذهنم خورد نکنه ؟

سریع فنجون رو برگردوندم روی میز

ترسیدم نکنه توش دارو ریخته باشه یا سم همینطور که به قهوه نگاه میکردم و فکرای ترسناک میکردم  با حرفش به خودم اومدم که گفت

مزاحم: نترس انقدرهم بد نیستم بعدشم دیونم مگه پروژه داری دستت حالت رو بد کنم بیوفته کارات گردنم

از دستش عصبی بودم ولی همچین هم بی ربط نمیگفت پس با ارامش لم دادم و قهوم رو خوردم

ساعت 1 ظهر برای ناهار تمام پرسنل رفتن بیرون اما منو اقای مزاحم نرفتیم

یعنی همش منتظر بودم بره دیگ نرفت منم رفتم که غذام رو گرم کنم

برگشتم اتاق دیدم اقای مزاحم لیوان دوم قهوش رو اورده و در حال خوردن قهوس من جای اون معده درد شدم

مشغول خوردن غذای خوشمره مامان عفت شدم ک اصلا نفهمیدم بوی غذا کل اتاق رو گرفته

توی تربیت خانوادگی ما اجازه نمیده یک محلی که طرف مقابلمون ناهار نداره ما تنهایی ناهار بخوریم

پس رو کردم سمتش و گفتم

: اگر ناهار ندارین من ناهارم زیاده میتونم باهاتون شریک شم

مزاحم :ممنون من توی رژیمی که دارم چنین غذای چربی نیست البته شما فکر نمیکنم با کلمه ی رزیم اشنایی داشته باشید

از حرفش به حدی عصبی شدم که دوست داشتم بزنم توی دهن خودم واسه مهربونیم بدون اینکه عصبی بودنم بروز بدم

: اولا من میدونم رژیم چیه اینو شما کور نیستین خودتونم از هیکل فیتم متوجه میشید

دوما شما لیاقت مهربونی ندارید و از جام بلند شدم رفتم پشت میزم  برای اینکه صداش  رو نشنوم و ارومم بشم ایرپادم زدم و مشغول خوردن غذام شدم

حدودای ساعت 7 و موقع رفتن بلند شدم وسیله هام جمع کردم بدون هیچ خدافظی از اتاق زدم بیرون

با خدافظی و خسته نباشید به اهالی شرکت از شرکت هم زدم بیرون

 پایان قسمت اول

مصاحبه کاریرمانعشق واقعیعشقکمدی
۲
۰
my cozy library
my cozy library
اینحا قراره کلی رمان های جذاب بخونی داستان های هیجان انگیز از دل عشق و انتقام هیجان و منطق و از دل همین ادمای دورو برمون کنارمون باشی پشیمون نمیشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید