بعد اینکه نگهبان منو رسوند مدرسه داشتم قدم میزدو یمی از بهتر دوستمو دیدم
ایلین: اوی یونا چند روزه که ندیدمت حالت چطوره
یونا: سلام ایلی حالم خوبه حاله تو چطوره
ایلین: من که خوبم ولی انگار ت. خوب نیستی اتفاقی برات افتاده
یونا: نـ نه هیچ اتفاقی نیفتاده
آیلین: هم خوب حالا بریم کلاس بقیه منتظرن
یونا: باشه بریم
بعد حرف زدن قدم زنان رفتیم کلاس اونجا سه تا از بهترین دوستامو دیدم
الیس: سلا یونا
ای: سلام یونی
انی: سلام یونا جون
یونا: سلام بچها حالتون خوبه
بعد کلی احوال پرسی دبیر شیمی اومد کلاسش مزخرف بود مثل بقیه درسل ولی نمرهام خوب بود جزو 10نفر درس خون مدرسه بودم بعد اینکه زنگ خورد نشستم با دوستام حرف زدم گفتم که اسباب کشی کردیم ولی نگفت پدرم مافیاست و کلی اتفاق افتاده
ایلین: یونا امروز خوشگل شدی ها قراره یکیو ببینی
یونا: نه من که مثل همیشم«ذهن یونا» حتما یه چیز های رو فهمیده ها چیکار کنم
ایلین داشت ازم یه چیزی مپرسید که دبیر زودتر به کلاس اومد منم زود رفت سرجام
دبیر تاریخ: بچها امروز قراره زودتر طعتیل کنیم پس یک درس بدم بعدش میتونید برید
دبیر تاریخ درسشو داد همه با جیغ و هورا پا شدن رفتن جوری رفتن که من به چشم ندیدم با دوستام قدم زدن رفتیم بیرون همشون رفتن من داشتم همینجوری می چرخیدم دیدم همه دهترا یه جا جمع شده خیلی کنجکاو شدم میخواستم یک نگاه کنم قدم یکم کوتاه بود نتونستم ببینم از رو کنجکاویم خودمو بزور جا دادم که یهو ایلیا رو دیدم
ایلیا «ها یونا پس اینجای بیا خیلی وقته دنبالتم
همه بهم نگاه کردن من ماسک زده بودم پس برای همین منو نشناختن یه ایلیا اومد جلو دستمو گرفت و گفت»
ایلیا: بیا بریم
از خجالت سرخ شدم هیچی نگفتم تا اخر راه لال موندم ایلیا وایساد تعجب کردم یه جای دیگه منو اورده بود ازش سوال کردم
یونا: هینجا کجاست اقای ایلیا
ایلیا: میخواستم باهات ناهار بخورم اشکالی که نداره ها
یونا: ها نه ااشکالی نداره😶
منو ایلیا رفتیم تو رستوران یهو همه صف شده بودن و گفتن
خدمتکارا: آقای ایلیا خانم یونا خوش اومدید
مدیر رستوران: آقای ایلیا میزتون اینجاست بفرماید داخل
منو ایلیا رفتیم نشستیم چند ثانیه که نشده بود میز پر غدا شد با تعجب گفتم
یونا: میگم انقدر لازم نبود به زحمت بیوفتید
ایلیا: ها از کارام خوشتون نیومد
یونا: نه نه اینجوری نیست
ایلیا: پس چی
یونا: راستش بهتره غذارو بخوریم
یهو شروع کردم به غذا خوردن واقعا غذا های خوشمزی بودن ایلیا خیلی ساکت بود پس من سر صبحت رو باز کردم ضض شگ
یونا: میگم اقای ایلیا شما از دیروز کجا بودید
ایلیا: اولش دیگه منو اقا ایلیا صدا نکن دوست دارم فقط با اسم صدام کن باشه
یونا: باشه اق یعنی ایلیا
ایلیا: حالا شد این
یونا: میگم نگفتید دیروز کجا بودید
ایلیا: چند تا کار داشتم که باید یکسره میکردم
یونا« ذهنش»:یعنی چه کاری بوده خیلی کنجکاوم
بعد اینکه غذا مون رو خوردیم ایلیا منو رسوند خونه...
ادامه دارد