نام رمان: جاودانگی یک نگاه
#پارت_7
دخترهایی با کیفهای مدرسه، درحال قدمزدن بهسوی همان مدرسهی سوفیا بودند؛ خندهشان با بوی صبح و بخار نان تازه درهم آمیخته بود. مورفیوس، میان آن سرخوشی، نگاهش به دختربچهای افتاد که از آن جمع جدا شد و ناگهان به پهلوی او خورد.
دخترک کوتاهقد بود، با چشمهایی رنگ آسمان پس از باران. صورتش اما نه کودکی را بازمیتاباند نه آرامشی را — فقط اندوه.
الف لبخندی زد و پچپچکنان گفت:
«هی، مورفیوس، فرصت خوبیه. چند سکهی چی میخوای دربیاری؟ مردم از این صحنهها سریع دلشون میلرزه.»
اما مورفیوس نگاهش را از چشمان دخترک برنداشت. او چیزی در درون آن نگاه حس کرد… دردی ظریف، واقعی، که شاید سالها هیچکس نشنیده بود. آهسته خم شد، دستهایش را بالا آورد و صورت کوچک دخترک را میانِ کف دستانش گرفت.
صدایش آرام و از ته دل بود.
«چی شد، کوچولو؟ چرا ناراحتی؟ اسمت چیه؟»
دختر بغضش ترکید، سرش را بالا آورد، و ناگهان بیاختیار خودش را در آغوش مورفیوس انداخت. گرمای آن تماس برای لحظهای او را از زمین جدا کرد؛ ضربانهای کوچکی چون تپش بال یک پرنده، قلبش را پر کرد.
دخترک هقهقکنان گفت:
«مامانم مریضه… باید میرفتم مدرسه، امتحان داشتم، ولی نتونستم… دیرم شد.»
مورفیوس بیآنکه فکر کند، دستش را روی سر دختر گذاشت.
«ناراحت نباش. مادرت خوب میشه، قول میدم. من کمکت میکنم، فقط حالا بخند، باشه؟»
لبخندی نرم بر لب دخترک نشست. مورفیوس چند حرکت کودکانه و مسخره انجام داد، از آنهایی که در نگاه مردم شاید نمایشی احمقانه بود، اما از دلش برمیآمد. خندهی دختر، همان لحظه، او را میلیاردر کرد — نه با پول، بلکه با احساسی از پاکی.
زمانی که دخترک با چهرهای شاد دور شد، الف با ذوق گفت:
«ببین، جیبت پر شد! ایول به تو!»
مورفیوس فقط به دستهایش نگاه کرد؛ به گرمایی که هنوز از دستهای دختر در آن مانده بود.
آراکان ساکت ماند. نگاهش میان شور و حیرت وقف شده بود.
مورفیوس آرام گفت:
«بازار لباس منتظره، نه؟ اما شاید امشب باید چیزی برای بخشیدن بخریم، نه فقط برای پوشیدن.»
سهتایی بهراه افتادند؛ و در پسِ هر گامِ مورفیوس، هنوز خندهی آن دخترک بهشکل نوری کوچک در هوا میرقصید