ویرگول
ورودثبت نام
الهام کریمی
الهام کریمیداستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما
الهام کریمی
الهام کریمی
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

و چه هستی‌هایی که در این جنگ، نیست شدند!

داشتم فکر می‌کردم رازداری سخت‌ترین کار دنیاست و او داشت سخت‌ترین کار دنیا را به من می‌سپارد.
داشتم فکر می‌کردم رازداری سخت‌ترین کار دنیاست و او داشت سخت‌ترین کار دنیا را به من می‌سپارد.

چند سال پیش دوستی داشتم که هر کتابی می‌خواند، در فضای مجازی معرفی‌اش می‌کرد و از خوبی‌ها یا نقص‌هایش می‌نوشت؛ آن‌قدر جذاب که آدم را کنجکاو می‌کرد تا سراغ کتاب برود و آن را بخواند. من هم علاقه‌مند شدم کتاب‌هایی را که مدتی با آن‌ها زندگی کرده‌ام، طعم شیرینشان را چشیده‌ام و دوستشان داشته‌ام، به دیگران معرفی کنم تا آن‌ها هم مدتی با نوشته‌های همان کتاب زندگی کنند، طعمش را بچشند و همان‌طور که لبخند بر لب من آمد، لبخند بزنند.

تنهایی کتاب خواندن، شیرینی‌اش یک‌جور است و با هم خواندن، یک جور دیگر!

می‌خواهم با این مقدمه سراغ رمان «هستی» نوشته‌ی فرهاد حسن‌زاده بروم. فرهاد حسن‌زاده نویسنده‌ی حوزه‌ی کودک و نوجوان است که دغدغه‌های نوجوانان و روابط آن‌ها با بزرگسالان را به‌خوبی می‌شناسد. او طوری ساده و صمیمی می‌نویسد که هم برای مخاطب نوجوان و هم برای بزرگسال، شیرین و دوست‌داشتنی است.

رمان «هستی» درباره‌ی دختر نوجوان دوازده‌ساله‌ی آبادانی است که مثل دخترها لباس نمی‌پوشد و عروسک ندارد؛ او عاشق فوتبال بازی کردن است، هم‌بازی‌هایش بیشتر پسرها هستند و با خاله، مادر و دایی‌اش رابطه‌ای بسیار صمیمی دارد. اما با پدرش رابطه‌ی خوبی ندارد؛ چرا که پدر، او را درک نمی‌کند، به خواسته‌هایش بی‌توجه است و می‌خواهد رفتار، گفتار و علایق هستی مثل دخترهای هم‌سن‌وسالش باشد. پدر با فوتبال بازی کردن هستی در کوچه مخالف است و دوست دارد دخترش در خانه با عروسک‌هایش بازی کند، چون باور دارد که جای دختر در خانه و کنار مادرش است.

آن‌ها در همان روال زندگی عادی و دغدغه‌هایشان بودند که اتفاقی ناگهانی و تلخ رخ می‌دهد؛ اتفاقی به نام «جنگ». حمله‌ی صدام به آبادان، صدای بمب و آوار شدن خانه‌ها! نویسنده در ادامه، اتفاقاتی را که برای هستی و خانواده‌اش می‌افتد، روایت می‌کند.

عکس جلد کتاب برایم جالب است، چون خلاصه‌ای از رمان را در خود دارد. «هستی» که به معنای وجود و زنده بودن است، در تقابل با مرگ و جنگ، انتخاب بسیار هوشمندانه‌ای برای نام رمان و شخصیت اصلی است.

این رمان مرا هم به گریه انداخت و هم به خنده؛ و مگر زندگی و هستی ما چیزی جز همین خندیدن‌ها و گریه کردن‌هاست؟ فضای جنگی خودمان باعث هم‌ذات‌پنداری بیشتر من با شخصیت‌ها و حال‌وهوای رمان شد. پایانش هم طوری بود که بغضم شکست.

و چه هستی‌هایی که در این جنگ، «نیست» شدند!

چه عشق‌هایی که در سینه سوختند و سوختند و سوختند... و تلخ اینکه، باز هم در دل تاریخ خواهند سوخت.

نمونه‌ای از دیالوگ:

گفت: «می‌دونُم. تونه اگه ولت کنن، می‌خوای تفنگ دستت بگیری و بری همپای دایی‌ت بجنگی.»

گفتم: «نه. از ئی کار خوشم نمی‌آد. دلُم گرفت از ئی‌همه خرابی. دلم لک زده برای کیک‌هایی که از بس داغ بودن، مجبور بودم هُلف‌هُلف بخورم که دهنم نسوزه. دلم لک زده برای خوردن سه تا نوشابه‌ی تگری پشتِ‌هم بعدِ فوتبال. برا قلیه‌ماهی‌هایی که بی‌بی می‌پخت و مامان توش نون ترید می‌کرد... وای خاله! چی شد؟ همه‌اش ترکید؟ رمبید رو سرمون؟ آسمونه نگاه کن، دلت نگرفت از سیاهیش؟ ئی آسمون سیاه نیست، چرکه، کثیفه. ئی همون آسمونیه که توش طیاره‌هامونه هوا می‌کردیم؟ پس کی می‌خوایم برگردیم سرِ خونه‌ی اول؟ سرِ همون جایی که بودیم؛ که خوش و خندون بودیم، که با آفتابه آب نمی‌ریختیم رو دست هم، اجاق گازمون هیزم و تخته نبود، دیگ‌مون ئی نبود و مرغِ دزدی نمی‌خوردیم.»

نویسنده: الهام کریمی

کپی با ذکر منبع

زندگی عادیفضای مجازیکتاب خواندنجنگ
۰
۰
الهام کریمی
الهام کریمی
داستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید