ویرگول
ورودثبت نام
الهام کریمی
الهام کریمیداستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما آدرس کانالم در تلگرام: https://t.me/gorg_o_mish_elham
الهام کریمی
الهام کریمی
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

جزیره‌ی سرگردانی...

هنوز به یاد دارم؛ هفت‌هشت ساله بودم، تازه مدرسه می‌رفتم و هر روز از مقابل گلفروشی‌ای عبور می‌کردم که چند ساختمان با مدرسه‌ام فاصله داشت. صبح‌ها، عطر گل‌ها مشامم را پر می‌کرد و گاهی پشت شیشه، محو تماشای رنگ‌هایشان می‌شدم؛ بنفش، سفید، قرمز، صورتی... دلم می‌خواست همه‌شان را در اتاقم داشته باشم؛ اتاقی که برای آن‌همه گل، زیادی کوچک بود.

امروز هوسِ عطرِ گل کردم و بدون هیچ قصدی برای خرید، به گلفروشی رفتم. انگار به یاد کودکی‌ها برای تماشا رفته بودم. آن‌قدر به گل‌ها نزدیک می‌شدم و ریه‌هایم را از عطرشان پر می‌کردم که دختر فروشنده پرسید چه گلی می‌خواهم. دلم می‌خواست بگویم همه‌شان را! اما فقط لبخند زدم و حقیقت را گفتم: «هوس کردم برای تماشا و استشمامِ عطر گل‌ها بیایم. همیشه که نباید به قصد خرید وارد شد!»

دختر که هم‌سن‌وسالم بود، یا شاید حتی کمتر، لبخند زد. در چشم‌هایش چیزی بود؛ چیزی شبیه به درک کردن. او مرا فهمیده بود.

نمی‌دانم از خوشبختی‌ام بود یا نه، که بیرون رعد و برق زد و قطره‌های باران، مثل شبنمی که روی گلبرگ‌ها می‌درخشد، بر شیشه‌ی مغازه نشست. گلفروشی خلوت بود و شدت باران باعث شد همچنان میان عطر گل‌ها بمانم؛ همین بهانه‌ای شد تا سر صحبت بین ما باز شود. از علاقه‌ی مشترکمان به گل‌ها گفتیم. او از خودش گفت؛ اینکه دانشجوی پزشکی بوده، اما در فضای بیمارستان حالش خوب نبوده است. برای همین، خودش را به مسیری سپرده که حالش را خوب کند؛ مسیری که به گلفروشی ختم شده بود.

وقتی باران بند آمد و از مغازه بیرون آمدم، به حرف‌های دختر فکر می‌کردم. او در زندگی‌اش یک «نه»ی بزرگ گفته بود؛ از آن نه هایی که هر کسی جرئت گفتنش را ندارد. او میان گل‌ها حالش خوب بود، نه در آن روپوش سفید.

قدم می‌زدم و از خودم پرسیدم: «آیا حالِ من خوب است؟» انگار تازه این پرسش را به یاد آورده بودم. پاسخم یک «نمی‌دانم» بزرگ بود و دوباره خودم را در «جزیره‌ی سرگردانی» سرگردان دیدم. کاش من هم مکانی را پیدا کنم که در آن با لبخندی واقعی بگویم: «حالِ من اینجا خوب است.» درست مثل آن دختر که وقتی به گل‌ها آب می‌داد، واقعی می‌خندید.

دوباره در گوشه‌ای از جزیره‌ی سرگردانی، در خود فرو رفتم و دلگیر شدم؛ دلگیر از کوچه‌هایی که انگار می‌شناختم و نمی‌شناختم، از شهری که برایم آشنا بود و نبود، از جزیره‌ی سرگردانی که رهایم نمی‌کرد و در آخر، از خودم که رهایش نمی‌کردم! رهایش نمی‌کردم تا بروم جایی که حالم خوب باشد.

در همین فکرها بودم که صورتم خیس شد؛ قطره‌ای خنک از آسمان، مهمانِ گونه‌ام شده بود. لبخند زدم. حالم خوب بود، زیرِ خنکایِ آسمانِ این شهر. وقتی خودم را به باران سپردم، شهر برایم آشنا شد. فکر کنم از جزیره‌ی سرگردانی بیرون آمده بودم. لبخندی واقعی زدم؛ حالِ من با همین چیزهای معمولی خوب است.

نویسنده: الهام کریمی

انتخاب عطربارانحال خوبتو با من تقسیم کن
۰
۰
الهام کریمی
الهام کریمی
داستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما آدرس کانالم در تلگرام: https://t.me/gorg_o_mish_elham
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید