
اگر پروازی بودید بخوانید، اگر نه احتمالا عبور کنید.
مدتی پیش ناگهان یادش افتادم.
یکبار سرچ کردم و انواع باشگاه های ورزشی بالا آمد.
بار بعدی 650 را هم اضافه کردم و این بار، وبلاگ های قدیمی، شاید مربوط به سال 94 ظاهر شدند.
انگار صد سال گذشته!
تله تکست و آن روزها مثل اشباحی شدند که دیگه هیچ چیز ازشون باقی نمونده. انگار نه انگار روزهای زوجی بود که با کله می رفتیم به دنیای پشت تلویزیون و مانند کسی که گنج پیدا کرده باشد ذوق داشتیم. بیشترمان هم اتفاقی آنجا را کشف کرده بودیم. دستمان خورده بود روی یک دکمه و سفرمان شروع شده بود.
یاد روبان نارنجی بخیر،
یاد نوشته های پشت ماشین بخیر.
چند تا رفیق پروازی با این روش پیدا کردم. خدا را چه دیدی، شاید یک پروازی هم الان این نوشته را اتفاقی بخواند. اینجا و این لحظه، می نویسم تا خالی از عریضه نباشد. به هر حال که من خواننده خاموش بودم و حتی از سن غیر قانونی وارد شدم و حق تصرفی ندارم، اما دوست دارم یادگاری از آن روزها حداقل برای خودم باقی بگذارم.
اون زمان ها مثل الان همه گوشی به دست نبودند و خبری از توییتر و اینستاگرام و.. نبود. در خانه، آن اوایل باید سیم تلفن را می کندیم و سیم وای فای را وصل می کردیم. بعدا پیشرفت کردیم و مودم وصل کردیم. مدتی بعدش گوشی و اینترنت همراه آمدند. بخاطر همین تله تکست خواندن برای بچه ای تنها مثل من که با دیوار همبازی بود، اتفاق شگرف و خرسند کننده ای بود.
بگذریم.
در نوجوانی برای خودم کارشناسی شده بودم. همه مجله ها را میخواندم. از کفشدوزک و آفتابگردون گرفته تا اتاق تجربه. حتی باشگاه هم اندیشان و دیدگاه و همینطور باشگاه شبکه سه ...خیلی چیزها از همه شان یاد گرفتم. حتی چند تا دفتر پر کردم که هنوز دارمشان.
یاد آن روزها بخیر که دائم دنبال کشف هویت مسئول ها بودیم. اطلاعات خوبی هم بدست آوردیم؛ اما به جایی نرسیدیم. ( بجز هم اندیشان) مخصوصا کاپیتان پرواز که جاودانه و همیشه 18 ساله بود.( شاید بخاطر سوپ پای مرغ)
یاد شاخ های پروازی بخیر... که مدتی مصاحبه هایشان هم درج می شد
یاد نماز عشق بخیر
یاد پلک بزن ها و قطره اشک مصنوعی و قوز نکن ها بخیر
یاد اصغر و آرزو
دسی و ادمین
چای و باقلوا
همیشه عشق باشد همیشه برکت
تازه اینها اکثرا مربوط به باشگاه پرواز است. چیزهایی از آن موقع به یادم هست که خودم هم شاخ در می آورم. چطور این خاطرات هنوز جایی در این ذهن پر از تلاطم جا خوش کرده اند
روزهای قشنگی بود.
شب های رنگارنگی بود. آنموقع ها مامان موقع خواب میگفت شبت پرتقالی
مثل حالا خاکستری نبود. شاید اگر الان بود این حس را به این خاطره ها نداشتم.
همان بهتر که خاطرات خوب در همان روزهای خوب به جا بمانند...