قرمزیِ میان درزهای سنگ، آرامآرام محو میشود.
تپشهای دیوانهوارش خاموش.
سکوت.
فقط دیواری سفید؛
انگار هیچوقت چیزی در آن فرو نرفته است.
آخرین تکه گوشت را از بشقاب برمیدارم.
روی زبانم، طعم فلز جا میماند.
با آسودگی تکیه میدهم.
هر بار که سیرش میکنم،
فاصلهی بین ما کمتر میشود.
نگاه آخرشان را خوب میشناسم؛
همان ناباوریِ کوتاه،
درست پیش از اینکه سنگ دهان باز کند.
بعد…
نه صدایی میماند،
نه اثری.
و دیواری که هر بار سفیدتر از قبل به نظر میرسد.
مهتاب روی پوستم مینشیند.
رنگم میرود.
سرما از پوست میگذرد؛
انگار چیزی زیر آن، آرامآرام به سنگ تبدیل میشود.
دیگر نمیدانم به دیوار تکیه دادهام…
یا خودم بخشی از آن شدهام.
آه…
بیشتر میخواهم
بیشتر….