قفسهٔ سینهام سنگین شده بود؛
انگار چیزی غیر از ضربان قلب، بیمحابا به وجودم ضربه میزد.
همهچیز از یک فکر شروع شده بود.
فکری که سیل احساسات را راه انداخت و سیل، هزاران فکرِ همجنسِ خودش را با خود آورد.
با دیوانگی فاصلهای نداشتم.
نفس کشیدنش، فقط مرا بیش از قبل متوجه انزجارم میکرد.
دیگر تحمل این زندگی برایم ممکن نبود.
باید خودم را خلاص میکردم.
آن چیزی که روزی میانمان شبیه عشق بود،
سالها بود فرو ریخته بود.
و حالا
تنها حسی که باقی مانده بود
تنفر بود.
همهچیز از همان لحظه شروع شد:
پرت کردن جوراب کثیفش روی لباسهای تلنبارشدهٔ گوشهٔ اتاق.
حرکتی ساده،
اما پر از معنا.
یعنی
«وظیفهات را انجام بده.»
قلیان خشم.
حسی که تا آن روز هرگز به این شدت خودش را نشان نداده بود.
چه بلایی سر آن دختر شاد و پرشور آمده بود
که تمام زندگیاش
در جمع کردن و شستن و مرتبکردنِ کارهای یک مرد
شکل گرفته بود؟
زندگیام را از من دزدیده بود
و من
خودم این اجازه را داده بودم.
نگاهم به چاقوی روی میز افتاد.
نه…
این برایش زیادی مهربانانه بود.
نمیخواستم زود تمام شود.
میخواستم انتقامِ تکتکِ این لحظهها را بگیرم.
«بیا عزیزم، نوش جان کن.»
همانطور که قلپقلپ نوشیدنی را پایین میفرستاد،
قلبم از شوق به رقص درآمده بود.
پلکهایش سنگین شد.
بدن گنده و بیفایدهاش را کشانکشان به تخت رساندم.
دستوپاهایش را محکم بستم، دهانش را چسب زدم
و آرام منتظر بیدار شدنش ماندم.
در آن فاصله،
به راههایی فکر میکردم که میتوانستم نابودش کنم.
بیدار شد.
اول فکر کرد شوخیِ بینمکی شروع کردهام،
اما کمکم
چیزی در چشمهایم دید
که فهماند اوضاع وخیم است.
دهانم باز شد.
از خیانتهایی که این سالها «کرده بودم» گفتم.
با جزئیات.
با آبوتاب.
رابطه با آدمهای نزدیکش.
برادرش.
رفیقش.
حتی کسی که دشمن میپنداشت.
خشم از وجودش فوران میکرد
اما توانِ هیچ کاری نداشت.
اشک میریخت.
نالهای خفه از گلویش بیرون میآمد؛
از تصویرهای توی سرش
که دیگر نمیتوانست جلوشان را بگیرد
هیچکدام از حرفها واقعیت نداشت،
اما لازم بود
جایی را نشانه بگیرم
که قبلاً ترک خورده بود
ناگهان دستش را کشید.
پایهٔ تخت جدا شد.
یک دست آزاد شد.
ترسیدم.
حالا وحشیتر شده بود.
همین امیدِ رهایی
به او نیرویی حیوانی داده بود.
دستوپا میکشید،
خودش را میکَند.
میدانستم اگر دستش به من برسد
زنده ماندنم
یک فکرِ باطل است.
چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم.
دست به کار شدم.
بنزینی که آماده کرده بودم
روی هرچه میتوانستم ریختم.
فندک را روشن کردم
و انداختم
و دویدم بیرون.
زبانههای آتش
سریعتر از آنی که فکرش را میکردم
خانه را گرفت.
صدایش را میشنیدم.
داد میزد.
ناسزا میگفت.
تهدید میکرد.
اما ترس از آتش
کندش کرده بود.
سرفهها
به جیغ تبدیل شد.
جیغهایی تیز و بنفش.
من بیرون ایستاده بودم،
مسخ،
فقط ناظر.
صداها
برایم لذتبخش بود.
انگار با سوختنِ چیزی در آن خانه
بخشهایی از وجودم
که سالها کشته شده بودند
دوباره زنده میشدند.
و من
کاملتر میشدم.
بوق کشدار یک ماشین از خیابان
همهچیز را برید.
صدا از جایی دور میآمد
اما درست وسط سرم پیچید.
هیچ آتشی نبود.
هیچ فریادی.
او روی مبل خوابش برده بود.
دهانش باز.
جوراب کثیفش
همانجا
گوشهٔ اتاق افتاده بود.
و من
با دستهایی که میلرزید
فهمیدم
تمام این جنایت
فقط چند ثانیه طول کشیده بود
اما حسی که در سینهام جا خوش کرده بود
واقعیتر از هر آتشی بود.
فهمیدم
اگر این خشم را نبینم،
اگر جدیاش نگیرم،
یک روز
دیگر فقط در ذهنم
نمیسوزد.