ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

همین لحظه


توجه! اکنون!اینجا!

«بیدار شو!»

به نوشته ی روی دستم نگاهی می اندازم

نمیدونم چند ساله که خوابم!

به اندازه ای بوده که بیداریِ قبلش به یادم نیاد

مثل آدمی که تو خواب متوجه رویاش میشه

ولی هنوز گیجه و کامل اوضاع دستش نیست

رو هیچکدوم از کارهام اختیاری ندارم

حرفایی که از دهنم بیرون میپره و روزای آتی از‌فکرش شرمسار میشم ، غمگین میشم

آخه چطوری همچین چیزیو به زبون آوردم؟

جوابش سادست

من روی هیچی اختیار ندارم

من کاری رو از پیش نمیبرم

فقط فکر میکنم که کنترل دستمه

مثل تماشاچی ای که تو سینما نشسته و با قهرمان فیلم خودشو یکی میبینه

فکر میکنه اگه به اندازه کافی مقاومت کنه

فیلم جوره دیگه ای پیش میره

ضربه نمیخوره

کسی ترکش نمیکنه

تیر نمیخوره

و در آخرم نمی میره

درصورتی که فیلم نوشته شده

ساخته شده

و تموم شده

چشم از نوشته برنمیدارم

کلمات دونه دونه معنیشونو از دست میدن

و تو کابوس غرق میشم..

نیروی حالداستان کوتاه
۸
۰
سایه
سایه
.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید