گرومب
گرومببب…
با هر قدمی که بر میدارم
زمین زیر پایم موج میزند. ریشهی درختها از خاک بیرون میآیند و تنههایی که تا چند لحظه پیش سقف دنیا بودند، حالا از کنار زانوهایم میگذرند.
قد میکشم
نه، انگار خودِ دنیا دارد زیر پایم کوچک میشود.
وسط سینهام چیزی میتپد؛ گوی خالصی از انرژی که با هر ضربان، از میان استخوانهایم بالا میجهد و تمام بدنم را پر میکند.
چرخ جادویی زندگی دوباره به حرکت افتاده است.
میدانم وقتی این چرخ راه بیفتد، دیگر ایستادنی وجود ندارد.
نفسی عمیق میکشم.
حالا دیگر میتوانم از بالای جنگل ببینمش…
نالیرا.
شهر مرگ.
شهری که سراسرش زیر قفسی از میلههای آهنی دفن شده؛ میلههایی که فقط هشتاد سانتیمتر از زمین فاصله دارند.
هیچکس آنجا نمیتواند بایستد.
نسلها زیر همین سقف زندگی کردهاند.
استخوانهایشان یاد گرفته خم شوند.
ستون فقراتشان ایستادن را فراموش کرده است.
قدها دیگر جایی برای رشد نداشتهاند.
هر نسل، کوتاهتر از نسل قبل…
ضعیف تر …
نحیفتر…
تا سرانجام از انسان، فقط موجودی عجیب باقی مانده که زندگی را مثل مار، با خزیدن تجربه میکند.
…
قدم دیگری برمیدارم.
سایهی بدن عظیمم روی شهر میافتد.
آنقدر بزرگ شدهام که خورشید پشت شانههایم گم میشود.
تاریکی، آرامآرام روی نالیرا میخزد.
موجودها یکییکی به پشت میخوابند.
گردنهای باریکشان را میکشند تا بفهمند چه چیزی آسمان را بلعیده است.
همه نگاهم میکنند.
صدایشان مثل وزوز هزاران زنبور از آن پایین بالا میآید.
ـ زیباست…
ـ شبیه چیزیه که… زمانی میشناختم…
کودکی دست مادرش را میگیرد.
ـ مامان…
این خداست؟
از من نمیترسند.
عجیبه
صدایی از میان جمعیت.
ـ آهای…
یکی دیگر.
ـ آهااااای…
بعد صدها نفر.
ـ کمک کن!
ـ کمکمون کن!
ـ کمکمون کن!
صداها روی هم میافتند.
آنقدر زیاد میشوند که دیگر صدای آدمها نیست…
یک فریاد واحد است.
خم میشوم.
انگشتم را روی یکی از میلهها میگذارم و این سیم نازک رو بلند میکنم.
صدای شکستن فلز تمام شهر را میلرزاند.
آسمان…
برای اولین بار…
یکدست آبی است.
همه خیره ماندهاند.
یکی از آنها دستش را روی سنگی میگذارد.
بدنش از فشار میلرزد.
پاهای کوتاه و نحیفش تاب نگه داشتن وزنش را ندارند.
بلند میشود…
و دوباره روی زمین میافتد.
بعد…
یکی دیگر تلاش میکند.
و یکی دیگر.
کمکم همه شروع میکنند.
میخزند.
گریه میکنند.
از درد فریاد میکشند.
دستشان را به درختها، سنگها و حتی تکههای شکستهی میلهها میگیرند.
با تمام توان…
سعی میکنند فقط…
یک قدم بردارند.
و هرکس که موفق میشود اولین قدمش را بردارد
قدش کمی بلندتر میشود…