
اگر کسی روزی از من بپرسد: «گرفتار عشق شدهای؟» بیشک فقط نگاهش میکنم و میگویم: «سنم به این حرفها قد نمیدهد.»
احتمالاً با طعنه نگاهم میکند؛ از آن نگاههایی که انگار عدد سن آدم را سند فهم او میدانند.
و من برایش از تکامل انسان میگویم. از تکاملی که آنقدر درهم شکست تا شاید چیزی از آن را بفهمیم. و میگویم عشق، آخرین مرحلهی این تکامل است. و هرچه پیش از آن بوده، شاید چیزی نبوده جز دروغهایی زیبا برای مغز راحتطلبمان.
اگر اصرار کند، روند تکامل انسان را از نگاه خودم برایش توضیح میدهم با ناامیدی از قدرت یادگیری اش میگویم :
مرحلهی اول: کودکی
مرحلهی دوم: کودکی که فکر میکند نوجوان است
مرحلهی سوم: کودکی که فکر میکند جوان است
مرحلهی چهارم: کودکی که فکر میکند بزرگسال است
مرحلهی پنجم: کودکی که فکر میکند میانسال است
و ...
اما میان تمام این مراحل، مهمان ناخواندهای هست که گاهی بیاجازه وارد چرخه میشود و بهای ورودش، از دست رفتن باقی مراحل رشد است.
و او کسی نیست جز عشق.
سرزده میآید. پابرهنه. بیهشدار.
مثل دیوانهای بیخانه، درونت اتراق میکند.
و همان لحظه میفهمی تمام این سالها آب در هاونگ طلایی کوبیدهای.
میفهمی که هنوز، هیچ نیستی جز کودکی بهانهگیر.
کودکی که عروسک پشت ویترین مغازهای گرانفروش را میخواهد، به هر قیمتی.
کودکی بیمنطق که دلش میخواهد تا ابد در خانهی امن مادربزرگ بماند.

با این تفاوت که این کودک، خوب میداند عروسک پشت ویترین آخرین عروسک مورد علاقهاش است.
او میداند که دیگر از این مغازه و آن مغازه عروسک دیگری پیدا نخواهد شد.
و خوب میداند خانهی مادربزرگ آخرین مکان امن جهان برای اوست.
برای همین است که اینبار، اصرارش دیگر شبیه لجبازیهای کودکانه نیست.
بیشتر شبیه تقلا برای نجات آخرین تکهی امن دنیاست.
شاید همین تفاوتِ کوچک، تمام تفاوت عشق و باقی علاقههای رنگارنگ باشد.
در باقی علاقهها، همیشه گزینهی دیگری هست. همیشه ویترینی دیگر، مغازهای دیگر، خانهای دیگر.
اما در عشق، آدم به شکل عجیبی میفهمد که «دیگری» وجود ندارد.
و شاید به همین دلیل است که بیشتر آدمها هرگز عاشق نمیشوند.
چون بهای سنگینی دارد.
برای منِ بیعشق، لذت این قهوه به تلخی بیاندازهاش نمیارزد.
اما اگر روزی بهای این تلخی را پرداختم، اگر روزی آن مهمان ناخوانده بیاجازه در من اتراق کرد، احتمالاً آن روز تعریفم از تکامل انسانی را کاملتر خواهم کرد.
مرحلهی آخر: کودکی که میداند کودک است.
و عجیبتر آنکه، او عاشق کودکیِ خویش است.