زندگیام شبیه سریالهایی شده که هر قسمت یک عنوان دارد و چندین سکانس برای رسیدن به لُب کلام پشت هم ردیف میشوند.
چند وقتی است درگیر هویتم؛ درگیر هویتی که مال من است، اما دوست دارم از زبان این و آن بشنوم.
“دختر مهربونی هستی.”
“آرامشت را دوست دارم.”
“مشخص است هدف داری.”
و…
البته در این بین، نکات منفی هم گفته میشد، مثل: “اصلاً چیزی نیست که برات مهم باشه.” جالب اینجاست که با شنیدن هر نکته، احساس امنیت در من بیشتر و بیشتر میشد؛ حتی با شنیدن منفیهایی که از گفتنشان طفره رفتم.
اما بعد از کمی بحث و تحقیق، به این نتیجه رسیدم که از وقتی تفاوت استرس و اضطراب را درک کردم، ناخودآگاه دنبال درست کردن هویت بودم، تا شاید لحظه ای با شناخت خودم از شر اضطراب سرسام اورم خلاص شوم حتی به قیمت «دزدیدن» آن از کسانی که به نظرم جذاب بودند.
اگر بخواهم این موضوع را به بیماری MPD ربط دهم (متأسفم که پراکندگی افکارم به قلمم رسیده)می گویم ، شاید ما با حرفهایمان یا حتی انتقادهای بهجا یا بیجای از نزدیکانمان مجبورشان میکنیم شخصیتهایی از خودشان برای ما بسازند که شاید در موقعیتهایی، باری باشد بر دوشهای زخمی آنها.
در ملاقات چندساعته و شیرین روز دوشنبه که با ترانه داشتم، متوجه شدم من هیچوقت نمیتوانم جلوی آن آدم پرحرفی باشم؛ چون مغزم از گفتههای او، هویت «کمحرف بودنم» را به خودش گرفته و بدون ذرهای اختیار، کنارش خالی از کلماتم.
در ملاقات با نازنینم فهمیدم در اوج غم، با دیدنش میشوم همان دختر شوخطبع دورهٔ راهنمایی؛ آخه نازنین آن موقعها همیشه با این عنوان توصیفم میکرد.
شاید لذت بردن از ویژگیهای نزدیکانمان در موقع حضورشان کافی باشد. شاید اگر به ترانه بگویم “دختر پرانرژیای” و از این بابت وقتی میبینمش حالم خوب میشود، او مجبور شود خودِ خستهاش را پشت در بگذارد تا به من نشان دهد هویتی که به او دادم، اشتباه نبوده.
من دوست دارم آدمهای کنارم را، در هر شرایطی، داشته باشم؛ چه وقتی غم با بدجنسی تمام دستشان را گرفته، چه وقتی برق چشمهایشان از شادی با خورشید در حال رقابت است. اگر تواناییاش را داشتم، به تمام آدمهای نزدیکم میفهماندم: «در هر شرایطی دوستشان دارم و برایم عزیز هستند؛ حتی اگر چند شخصیت داشته باشند، من حاضرم برای هر شخصیتشان بمیرم.»