هر مغزی داستانی دارد و این داستانِ من است. ده سال پیش، من در دانشکده پزشکی هاروارد مشغول انجام تحقیقات و تدریس دربارۀ مغز انسان به متخصصان جوان بودم. اما در ۱۰ دسامبر ۱۹۹۶، درس بزرگی به خودم داده شد. آن روز صبح، من نوع نادری از سکته مغزی را در نیمکره چپ مغزم تجربه کردم. یک خونریزی شدید، ناشی از یک ناهنجاری مادرزادی ناشناخته در رگهای خونی سرم، بهطور غیرمنتظرهای رخ داد. در عرض چهار ساعت کوتاه، من از دریچه چشم یک آناتومیست کنجکاو مغز (نورواناتومیست)، شاهد زوال کامل توانایی مغزم در پردازش اطلاعات بودم. تا پایان آن روز صبح، دیگر قادر به راه رفتن، حرف زدن، خواندن، نوشتن یا به یاد آوردن هیچ بخشی از زندگیام نبودم. در حالی که مثل یک جنین کوچک در خود جمع شده بودم، تسلیم شدن روحم را در برابر مرگ احساس کردم و هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که روزی بتوانم داستانم را با کسی به اشتراک بگذارم