ویرگول
ورودثبت نام
صالحه.salli
صالحه.salliبا ما منشین وگرنه بدنام شوی.
صالحه.salli
صالحه.salli
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان کوتاه عاشقانه

رقص در ایوان

سالیان دور در دهکده ایی سبز دختری زندگی میکرد که آرزویی در سر داشت

آرزوی رقصی دو نفره با پسرنجار که شانه هایه پهن و بینی عقابی اش باب میلش بود دخترک در طول روز ساعت ها در ایوان خانه در خیال با پسر نجار میرقصیدُ میچرخید غافل از اینکه فکر پسر نجاردر آن زمان تنها در پی ارّه و اسبش بود

با این حال دختر قصه همچنان غرق در رویایش بود که شامگاه یک روز زمستانی سرد مادرش با نیشخندی که همراه با تاسف بود دختر را صدا زد و گفت:خورشید تو دیگر بزرگ شده ایی نمیتوانی در ایوان خانه برقصی پدرت از اینکه تو بی پروا و بی تاب مدام در هر حال رقص هستی غمگین و نگران است.

اما خورشید به حرفهای مادرش و نارضایتی پدرش اهمیتی نمیداد و در خیال خودش با پسر نجار هر روز در حال رقص بود. . . . ‌

با ادامه ی این اوضاع پس از مدتی در دهکده پیچیده بود که خورشید جن زده شده است و ماه هاست که میرقصدُ میرقصدُ میرقصد.خورشید اما توجهی نداشت و در تخیلات خود غرق بود.چندی بعد خبری در دهکده سر زبانها افتاد که پسر نجار دلباخته ی فریبا دختر کوچک عباسعلی چوپان شده و چندباری به خواستگاری وی رفته اما عباسعلی موافقت نکرده چون در ده رسم بر این است که اول دختر بزرگ راهی خانه ی بخت شود.

خورشید با شنیدن این خبر نشانه های سُم اسب ظلمت را روی قلب خود دید و دست از رقصیدن برداشت

و زانوی غم بغل گرفت از آن روز به بعد کسی دخترک را در ایوان خانه در حال رقص ندید او حتی با فریبا که صمیمیترین دوستش بود هم رفاقتی نداشت.پدرو مادر خورشید نگران حالش شده بودند و برای بهتر شدن احوالش دختر را از این روستا به آن روستا نزد این حکیم و آن ملا میبرندند که بعد از گدشت یکسال نا امید شده و دست از معالجه ی دخترک برداشتند و اورا به حال خود رها کردند.

خورشید همچنان نمیرقصید و دامن چین چین آبیش را تن نمیکرد.

روزی از روزهای بهاری در یک صبح دل انگیز در خانه به صدا در آمد محمد پسر کوچک خانواده دویدو در را باز کرد صدای کدخدا به گوش میرسید که از محمد میپرسید مش قاسم هست؟محمد با لحنی خجالتی گفت پدرم؟بله هست بفرمایید داخل دخترک که صداها را میشنید پدرش را که در حال دوختن پالان بود صدازدو پدر با صدای بلند کدخدا را به داخل خانه تعارف کرد مادر چای آماده میکرد و خورشید در حال رفتن به طویله برای دوشیدن گاو بود کدخدا با صدای رسا از پدر میپرسید مش قاسم کدام دخترت دامن پرچین آبی به تن داشته و مدام در ایوان میرقصیده پدر که از خجالت سرش پایین بود گفت دختر سومی ام ببخش بچگی کرده

کدخدا گفت:مش قاسم دستم به دامنت پسرم اسمائیل یکسال است که سکوت کرده و در رنج است هر طبیبو ملایی که سراغ داشتیم بردیمش اما فایده ایی نداشته تا اینکه دخترم زهرا زیر زبانش را کشیده و متوجه شده اسمائیل عاشق شده

نعاشق دخترت......

دخترخورشید
۴
۰
صالحه.salli
صالحه.salli
با ما منشین وگرنه بدنام شوی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید