ویرگول
ورودثبت نام
raziyeh.np
raziyeh.np
raziyeh.np
raziyeh.np
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

این خانه برای من سیاه کبود است

این خانه برای من، سیاه‌کبود است.
نه... شاید هم قیرگون.
تمام خشت‌خشت این خانه، مرا یاد درد می‌اندازد؛
یاد غم، یاد رنج...

یادم نمی‌رود تمام آن روزهای بی‌فروغ کودکی را؛
روزهایی که نتوانستیم بخندیم.
روزهایی که برایمان، پر از رؤیاهای پیش‌پاافتاده بود.
روزهایی که صدای خنده و شادی را از پشت دیوارهای این خانه می‌شنیدیم، و تمام رؤیایمان رفتن به آن‌سوی دیوارهای فرسوده بود...

روزهایی که رنج‌های مادرم را دیدم.
روزهایی که گریه دیدم، تاریکی دیدم، یأس دیدم...

من در آن خانه، مادری غمناک را دیدم؛
که پناه و امیدش، دخترانش بودند.
مادری که به جرم دختر داشتن، سرزنش می‌شد؛
مادری که دوام می‌آورد و زخم می‌خورد.

من در آن خانه، آرزوهای خاک‌خورده دیدم.

یادم نمی‌رود آن دامن گلدار زردِ قشنگ را که هیچ‌گاه نداشتمش؛
آن عروسک‌های رقصان را...
آن خانه‌ی پر از آرامش را.

یادم نمی‌رود طعم تلخ زندگیِ گذشته را.
یادم نمی‌رود آن زهری را که با جانم آمیخته شد...
و هنوز، در رگ‌هایم جریان دارد.

دیرگاهی‌ست که خوشبختی، در کنارم قدم می‌زند؛
اما گذشته امان نمی‌دهد...
گریبان‌گیر لحظه‌های نابِ من است.

انگار من،
زاده‌ی غمم؛
زاده‌ی رنج‌های بسیار...

نویسندگیشعرداستانروایت
۲
۰
raziyeh.np
raziyeh.np
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید