پرتو های خورشید مانند پتوی مخملی به تو برخورد میکنند خورشید میخواهد خودش را نمایان کند اما ان چیزی که نمایان و درخشان میشود تو هستی ، خورشید به امید نمایان کردن خود بود به امید درخشیدن خود بود اما زیبایی های تو را اشکار ساخت .
زیبایی هایی که چشمان زیادی را کور خواهد کرد چون انقد به زیبایی ان زل زده اند که دیگر چیزی را نمیتوانند ببیند .
در شب هنگام ماه را زیبا میکنی ، زیبایی ماه به چشمانم نمی ایند تو جلوی ان ها ایستاده ای فقط زیبایی توست .
در هنگام بهار بر روی کوه های عظیم مینشینی دیگر زیبایی کوه های شکوفه خورده به چشم نمی ایند اینبار هم فقط تو هستی . در تابستان گرم و سوزان سایه ای میشوی سایه ای که انگار دیگر هیچ گاه نور های سوزاننده و تابانی که قصد کشتن تو را دارن به تو برخورد نخواهند کرد . در پاییز هنگام روی زمینی پر از برگ هایی که از زندگی سخت و سرمازده فرسوده شدند مینشینی و حتی قلب مرده ی ان ها را زیبا میکنی .
اکنون ابر زیبایم تو به من بگو که چگونه توانستی در سرمای زمستان به قلب سرد من گرمایی ببخشی که گویی ان را از پرتو های خورشید دزدیدی و خود را از قعر اقیانوس های ارام به قلب من در زمستانی سرد رسانده ای تا تنها بتوانی ان را در اغوش خود بگذاری و قلب مرا از ان خود کنی .
-نامه ناتمام