بغضهای فروخورده
در دلِ ابرهای درهمتنیدهٔ آسمان
لانه کردهاند
ابرها
گریه را بلدند
اما
برای دلِ خورشیدی
که پشتِ این بغضِ نگفته پنهان است
نمیبارند
درختِ تنها
در کوچهای بنبست
منتظر
شکستنِ بغضِ ابرها
ایستاده
تا از باران سیر شود
و رنگِ فراموششدهاش
از زیرِ غبار نشسته
بر شاخههای عریان
دوباره
خودش را به یاد بیاورد
گیسو
۲۲ دی ۴۰۴ / ۱۸:۱۸
۰۴-۱۰-۰۳