میشد در بلندترین خیابان شهر، کنار درختان سرو و صنوبر، دست در دست هم، خرامانخرامان، آرام و عاشقانه قدم بزنیم.
آنقدر حرف بزنیم و رویا ببافیم که نفهمیم کی رسیدیم به میدانِ انتهای خیابانِ طولانی، همانجا که بید مجنونِ کهنسال ایستاده است.
میشد زیر سایهٔ خنک بید بنشینیم و بغل بغل خاطره بسازیم.
برای آن روزی که بخواهیم برای دخترک موحناییمان
قصه بگوییم از عشقی رویایی!
میشد که…
اما دیگر چه فایده دارد اینهمه “میشد” گفتن، وقتی که تو عشق بیثمرمان را به باد سپردی و به دنبال خیالی شیرین، به دنیایی رویایی سفر کردی.
دنیایی پر زرق و برق، که نه خیابانی سبز برای قدم زدن دارد و نه بیدی کهن که بتوان زیر سایهاش، رجبهرج خاطره بافت…
۴۰۴/۱۱/۴