نیمهشب است…
با حالی زار و نزار کنار پنجره ایستادهام و به آسمان خیره شدهام.
کم آوردهام، خستهام… حس میکنم دیگر توان ادامهدادن ندارم.
ناگهان زبانم باز میشود، به درِ خانهات میآیم، به شکایت، به اعتراض…
خدایا…
اصلاً حواست به ما هست؟
میدانی مدتهاست زندگی نکردهایم؟ اصلاً دیگر چیزی از زندگی نمانده!
حواست به روزگارمون هست؟
به زندگیامان که رنگ غم گرفته، به روزهایی که تیره شده، به دنیایی که اندوهی خاکستری آن را پر کرده.
دیگر شادی نیست… غم در چشمانمان خانه کرده.
میبینی چطور برای زنده ماندن میجنگیم؟
میدانی که اندازهی یک عمر به ما زندگی بدهکاری؟
اما تو…
انگار دیگر حواست نیست.
اگر بود، بالاخره دوتا آرزو برآورده میکردی!
اصلا فقط یکی!
همان که شب و روزمان را گرفت، ورق زندگیمان را برگرداند،
و همه آرزوهایمان را دفن کرد.
همان مصیبتی که بر جان و روانمان چنبره زد، و به ثانیهثانیهی زندگیامان چسبید.
اگر حواست بود، همان را از ما جدا میکردی، همان را از زندگیمان بیرون میانداختی…
باقیاش را خودمان میساختیم.
خدایا، میدانی چه آرزوهایی بر باد رفت؟
میدانی چطور زندگی شادابمان ویران شد؟
مگر میشود تو «ارحمالراحمین» باشی و رحم نکنی؟
مگر میشود خدای گرفتاران باشی و دستمان را نگیری؟
مگر میشود نجات بخش باشی و ما را نجات ندهی؟
مگر میشود نور باشی، بینا باشی و این همه رنج را نبینی؟
مگر میشود شفادهنده باشی و از این درد بیدرمان بگذری؟
خدایا، چه شد؟
ما نفهمیدیم…
تو که دانا و بینایی، حتماً میدانی.
اما کاش ما هم میفهمیدیم حکمتش چیست.
کدام خیر در این رنج نهفته است؟
کدام رحمت در پس این اندوه پنهان شده؟
چه حکمتی است در از دست رفتن سلامت و آرامش ما؟
در شکست تلاشها و آرزوهایمان؟
خدایا، خودت بگو! به بزرگیات نگاه کن و بگو، ما و روزگارمان را ببین و بگو!
زشت نیست تو باشی وما بیپناه بمانیم؟
بد نیست تو باشی و در میان این همه غم و غصه رها باشیم؟
مگر میشود ما را نبینی؟
مگر میشود صدایمان را نشنوی؟
این چه حکمتیست؟
این چه خیریست؟
خدایا…
به خداوندیات، ما دیگر کم آوردهایم.
خستهایم، بیپناهیم، تنها ماندهایم…
ما را در پناهت بگیر،
دستمان را بگیر،
که گرفتاریم!
که خستهایم،
که خستهایم،
که خستهایم…
#گیسو
۲۹ دی۴۰۴ - ۲:۱۱ نیمه شب