ویرگول
ورودثبت نام
گیسو
گیسوتلاش می‌کنم بنویسم زیرا که نوشتن آرامش من است. لینک کانال تلگرام https://t.me/arameshejanchannel
گیسو
گیسو
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

وطن

شنبه نهم اسفند.

از خواب بیدار می‌شوم. با یک چشم نیمه‌باز، گوشی را برمی‌دارم تا ساعت را ببینم. ۱۰:۴۰.

هنوز در حال غر زدن به خودم هستم که چرا این‌قدر دیر از خواب بلند شده‌ام که پیام همسرم توجهم را جلب می‌کند.

در حالی که صفحهٔ پیام‌ها را باز می‌کنم، با خودم فکر می‌کنم چه اتفاقی افتاده که این وقت روز پیام داده است؟ هنوز دو ساعت هم ازرفتنش به محل کار نگذشته.

پیام را می‌خوانم:

«بیدار شدین؟ نترسیدها، جنگ شده!»

یک بار می‌خوانم.

دو بار.

سه بار.

چشم‌هایم روی کلمات می‌ماند. انگار معنایشان را نمی‌فهمم. بعد ناگهان خواب از سرم می‌پرد. از جا بلند می‌شوم و بی‌اختیار به همسرمزنگ می‌زنم.

خبر جنگ واقعی است.

شایعه‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند؛ از هدف قرار گرفتن بیت رهبری گرفته تا نهاد ریاست‌جمهوری.

همان‌طور ژولیده، با صورتی نشسته و ذهنی آشفته، شروع می‌کنم به زنگ زدن به برادرهایم. فقط یک سؤال در سرم می‌چرخد: بچه‌ها رااز مدرسه برگردانده‌اند؟

یکی می‌گوید پسرش را گرفته و در راه خانه هستند.

دیگری می‌گوید یکی از پسرهایش آن روز مدرسه نرفته و آن یکی هم با دایی‌اش به خانه برگشته است.

نفسی به آسودگی می‌کشم.

اما آسودگی چند ثانیه بیشتر دوام نمی‌آورد.

ناگهان یاد مدرسهٔ دختر برادرم می‌افتم؛ مدرسه‌ای که تقریباً به محل اصابت یکی از موشک‌ها نزدیک است.

دستپاچه شماره‌ برادرم را می‌گیرم.

در راه مدرسه است. ترافیک سنگین و ازدحام خیابان‌ها حرکت را تقریباً ناممکن کرده، اما می‌گوید توانسته تلفنی از سلامت بچه‌هامطمئن شود.

کمی خیالم آرام می‌گیرد.

در همین گیرودار، دخترم هم بیدار می‌شود.

با صدایی خواب‌آلود می‌پرسد: «چی شده؟»

می‌گویم: «جنگ شده.»

چند لحظه نگاهم می‌کند. بعد با چشمانی گرد شده از تعجب می‌گوید: «نههههه!» «دروغ می‌گی!»

«کِی؟»«کجا رو زدن؟»«مگه می‌شه؟»

و همان‌طور که سؤال‌هایش را پشت سر هم می‌پرسد، از تخت پایین می‌آید.

روز در ناباوری می‌گذرد.

ساعت‌به‌ساعت خبرها را دنبال می‌کنیم. تلفن‌ها مدام زنگ می‌خورند. گاهی دیگران تماس می‌گیرند و گاهی من.

شهر انگار از حرکت عادی خودش ایستاده است.

مردم محل کارشان را ترک کرده‌اند و در راه بازگشت به خانه‌اند. بازارها، اداره‌ها، شرکت‌ها و خیابان‌ها حال‌وهوای دیگری دارند.

همه در شوک‌اند.

همه به دنبال خبری که بتواند این اتفاق را توضیح دهد.

اما حقیقت، پشت لایه‌ای از ابهام و شایعه پنهان مانده است.

بعدازظهر، خبر هولناکی می‌رسد.

دبستانی در میناب موشک‌باران شده است!

دبستان؟ موشک‌باران؟ چرا؟ گناه کودک دبستانی چه بوده؟ و هزاران سوال دیگر در پی این جنایت به زبان می‌آید.

در ساعات اولیه هنوز کسی نمی‌داند چند نفر زخمی شده‌اند. من برای سلامت بچه‌ها دعا می‌کنم و امیدوارم خبرها اشتباه باشند.

اما کمی بعد، نام‌ها از راه می‌رسند.

یکی‌یکی.

دانه‌دانه.

نام کودکانی که دیگر به خانه برنمی‌گردند.

دبستانی که صدای خندهٔ دخترها و پسرها در حیاطش می‌پیچید، حالا به فهرستی از نام‌ها تبدیل شده است.

۱۶۸ کودک.

۱۶۸ پسر و دختر بی‌گناه.

۱۶۸ جان.

به همراه معلمان و کارکنانی که صبح آن روز مثل هر روز دیگری به مدرسه رفته بودند.

از آن روز، ۱۶۸ خانواده با اندوهی زندگی می‌کنند که نمی‌توان برایش اندازه‌ای یافت.

غمی به وسعت خلیج فارس.

#گیسو

خلیج فارسمی
۱
۰
گیسو
گیسو
تلاش می‌کنم بنویسم زیرا که نوشتن آرامش من است. لینک کانال تلگرام https://t.me/arameshejanchannel
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید