ویرگول
ورودثبت نام
خاطرات گچ خورده. ....
خاطرات گچ خورده. ....میان گچ‌های سفید و نقش های رنگی،معلمی هستم که نقشها را با رنگ و واژه مینویسم👩‍🏫 🌒اما وقتی پرده ی روز کنار میرود،من در خلوت خویش با نغمه های بیصدا به دنبال آرامشی میگردم که زندگی را میسازد.،✍️
خاطرات گچ خورده. ....
خاطرات گچ خورده. ....
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

صبح هنوز نرسیده... اما من بیدارم




---

از اون آدم‌هام که دوس دارن صبح، وقتی بیدار می‌شن، همه‌چی ساکت باشه.
نه صدای ماشین، نه حرف، نه زنگ گوشی.
یه جور سکوت که هنوز توش شب هست، ولی یه‌جورایی می‌دونی که داره جا رو به صبح می‌ده.

آروم می‌رم سراغ خودم؛ مسواک، یه شونه توی مو، یه دل‌جمع‌کردنِ بی‌صدا.
پرده رو کنار می‌زنم، پنجره رو باز می‌کنم، هوای نیمه‌تاریک می‌زنه تو صورتم.
یه قهوه‌ی ساده، بدون شلوغ‌کاری.
همون‌طور که هست.

می‌شینم رو مبل.
نه آهنگ، نه حرف، فقط منم و بخار قهوه و خیابون خالی.
یه‌جور سکوت که دوست دارم لحظه‌به‌لحظه‌شو تو ذهنم نگه دارم.
انگار روز تازه داره میاد،
و من دارم ازش استقبال می‌کنم.
بی‌سروصدا، ولی با دل‌و‌جون.

یادداشت‌هایی از زندگی ساده
انتشارات [my_life]


زندگیروزمرگیسادگیسکوترویاپردازی
۰
۰
خاطرات گچ خورده. ....
خاطرات گچ خورده. ....
میان گچ‌های سفید و نقش های رنگی،معلمی هستم که نقشها را با رنگ و واژه مینویسم👩‍🏫 🌒اما وقتی پرده ی روز کنار میرود،من در خلوت خویش با نغمه های بیصدا به دنبال آرامشی میگردم که زندگی را میسازد.،✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید