صدای جیرجیرکها لالایی شبانهی آوا بود. او زیر نور کمجان فانوسش، روی کف چوبی کلبهی کوچک چوبیاش نشسته بود. کلبهای که خودش در دل جنگل ساخته بود، دور از چشم و صدای شهر. هوا بوی خاک نمخورده و کاج میداد. آوا دفترچهاش را باز کرد. آخرین نقاشیاش، طرح درخت بلوط کهنسالی بود که تنهی پیچخوردهاش داستانی هزار ساله را فریاد میزد. او انگشتانش را روی خطوط دفتر کشید و لبخندی محو بر لبانش نشست.
"چقدر حرف میزنی، درخت پیر..." زیر لب زمزمه کرد.
اما جوابش، فقط وزش باد در میان شاخ و برگها بود. همین کافی بود. آوا از این سکوتهای پرمعنا لذت میبرد. آدمها حرفهای زیادی برای گفتن داشتند، اما حرفهای طبیعت، حرفهای عمیقتری بود که فقط با زبان دل شنیده میشد.
ناگهان، صدایی نو، در میان همهمهی جنگل شنید. صدایی شبیه به نالهی خفیف. آوا سرش را بلند کرد. صدا از سمت رودخانهی کوچک کنار کلبه میآمد. کنجکاویاش بر ترس غلبه کرد. فانوسش را برداشت و به سمت صدا حرکت کرد.
کنار رودخانه، نور فانوس بر روی چیزی درخشان افتاد. نه، فقط یک سنگ نبود. جسمی بود کوچک، با بالهای پاره و پرهایی به رنگ غروب. پروانهی زیبایی بود که به نظر میرسید پایش به شاخهای نازک گیر کرده و نمیتواند خود را نجات دهد.
آوا با احتیاط نزدیک شد. "وای کوچولوی بیچاره..."
با انگشتانی ظریف و مهربان، شاخهی مزاحم را کنار زد و پروانهی کوچک را از بند رها کرد. پروانه برای لحظهای روی دست آوا نشست، گویی از او تشکر میکند. رنگهای نارنجی و طلایی بالهایش زیر نور فانوس برق میزد. سپس، با یک حرکت سبک، به آسمان شب پرواز کرد و در تاریکی گم شد.
آوا به رفتن پروانه نگاه کرد و احساسی گرم و دلنشین در سینهاش پیچید. این همان حسی بود که او را به طبیعت میکشاند. کمک کردن به موجودی ضعیف، دیدن زیباییاش، و رها کردنش به سوی آزادی.
به کلبهاش برگشت. نور فانوس حالا آرامتر به نظر میرسید. دفترچهاش را برداشت و اولین صفحهاش را به پروانهی کوچک اختصاص داد. طرحی از پروانه با بالهای رنگینکمانی در شب، در کنار رودخانهی آرام.
"تو هم مثل منی، پروانهی کوچولو. دوست داری آزاد باشی و پرواز کنی..."
با این فکر، چشمهایش سنگین شد و به خواب فرو رفت. خوابی از جنگلهای بیپایان و پروانههایی که در نور ماه میرقصیدند.
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ