ویرگول
ورودثبت نام
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

انگیزشی

رقصِ الماس در اعماقِ سنگ

در دوردست‌ها، جنگلی بود که درخت‌هایش به جای برگ، آبنبات‌چوبی‌های رنگی داشتند و رودخانه‌هایش از شیرکاکائوی گرم و خوشمزه می‌جوشید. 🍫🍃 در این جنگل، موجوداتی زندگی می‌کردند به اسم «نُقلی‌ها»؛ موجوداتی کوچک، پشمالو و بنفش‌رنگ که هر وقت می‌خندیدند، از دهانشان حباب‌های صابونیِ معطر بیرون می‌آمد. 🫧💜

قهرمانِ قصه ما، یک «نُقلیِ» خیلی کوچک بود که کلاهی از جنس پنبه‌ی‌کوهی سرش می‌گذاشت. او عاشقِ جمع کردنِ «ستاره‌هایِ خوراکی» بود؛ ستاره‌هایی که شب‌ها از آسمانِ کاراملی می‌افتادند و طعمِ توت‌فرنگیِ تازه می‌دادند! 🍓⭐

یک روز، نُقلی کوچولو متوجه شد که یکی از ستاره‌های توت‌فرنگی، بین شاخه‌های یک درختِ پشمک گیر کرده و نمی‌تواند بیرون بیاید. آن ستاره با صدای خیلی ظریفی که شبیه صدای زنگوله‌های نقره‌ای بود، ناله می‌کرد: «کمک! کمک! من دارم آب می‌شم و دیگه نمی‌تونم به آسمون برگردم!» 😱🍬

نُقلیِ قصه‌ی ما که خیلی شجاع و مهربان بود، یک نردبانِ ساخته شده از بیسکویت‌های ترد برداشت و با احتیاط از درختِ پشمک بالا رفت. او با همان دست‌های کوچولو و پشمالویش، ستاره را خیلی آرام از لای شاخه‌ها بیرون کشید. ستاره که حالا از خوشحالی می‌لرزید، دورِ نُقلی چرخید و او را با نورِ صورتی‌رنگی بغل کرد. 🎀✨

همان‌لحظه، یک اتفاق جادویی افتاد! چون نُقلی به ستاره کمک کرده بود، تمامِ جنگلِ قندی شروع کرد به آواز خواندن. گل‌ها شکفتند و عطرِ وانیل در هوا پیچید. ستاره هم به عنوان تشکر، یک تکه از نورش را به کلاهِ نُقلی چسباند؛ از آن شب به بعد، هر جا نُقلی می‌رفت، شب‌های تاریکِ جنگل برایش روشن می‌شد و دیگر هیچ‌وقت راهش را گم نمی‌کرد. 🌟🍄

و این‌طور بود که نُقلیِ کوچک، تبدیل به نگهبانِ ستاره‌های جنگل شد و هر شب، با کمکِ نورِ کلاهش، به بقیه‌ی دوستانش کمک می‌کرد تا ستاره‌های توت فرنگی بیشتری پیدا کنند🎀🌱 پیدا کنند. 🍭☁️

جنگل
۱
۰
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید