به خیالت که میرسم چشمانم شوق دیگری دارند
میروم تا که به کوی تو درآیم
باز هم من،تو و دگر هیچ
رویای تو را دارم و من دگر هیچ نخواهم
آسمان بغض میکند و من اشک میریزم
به جز تو نمیخواهم،نمیخواهم،تو تمنای منی جز تو دگر هیچ نخواهم
گام زنان،در ره تو،خنده زنان،در هوس آغوش تو،به سوی تو می آیم
من،تا تو را دارم غمی ندارم،غم در زیبایی وجودت سر به گریبان میبرد
گفته بودم که دگر از تو یادی نکنم،اما این دل،جز تو دگر هیچ نخواهد