سخت ترین قسمت زندگی رو به رو شدن با چیزی است که نمیخواهیم واقعی باشد،تا لحظه ی آخر میگوییم نه امکان ندارد همچین اتفاقی افتاده باشد،محال است،نه،نه،نه،آن قد دشوار است که حتی نمیتوانی برای ثانیه ای به آن موضوع فکر کنیم حتی ممکن است محقق شده باشد اما در نقطه اول پایان خودمان را حس کرده باشیم؛حتی بازگو کردن هم میتواند قلبمان را برای یک دقیقه در هنگام وقوع خاطرات متوقف کند....شما را نمیدانم اما من هنوز نتوانستم،هنوز نمیتوانم بپذیرم،نمیتوانم فراموش کنم،واقعیت این است که من روحم در گذشته سیر میکند و جسمم در زمان حال یک مرده متحرک است،میدانی در این روز ها تنها کسی که حالم را میداند و ناگفته شرح میدهد قلبم است،بی قرار است؛چطور میتواند دردی را که لاعلاج است درمان کند؟!سخت است فراموش کردن،اصلا چیزی به اسم فراموش کردن وجود ندارد،میگونید در گذر زندگی زمان مرهمی بر روی زخم هایت میشود،من که ندیدم،کذب است،بعضی چیز ها فقط در کتاب ها حقیقت دارند؛به راستی که دل خود دفتر گویای راز سر به مهر آدمی ست
اگر دردی که در جریان باشد بی درمان باشد تا آخر عمر در نقطه انکار میمانیم،پذیرش اتفاق نمی افتد مگر اینکه چیزی که پیش روی ماست خوشایند باشد،از انکار که بگذریم در وهم ابدی نپذیرفتن خانه ای بنا میکنیم و در نهایت بین دو راهی انکار یا پذیرش،انکار را انتخاب میکنیم،شاید فکر کنیم که پذیرفیتم ولی اشک هایی که هر شب مهمان صورت هایمان میشود حکایت دیگه ای از این رنج بی منتها دارد.....