سال ها پیش وقتی که در خیالات خودم سیر میکردم در اقیانوسی عمیق از احساساتم غرق شدم،آن قدر غرق که نتوانستم خودم را نجات بدهم،به قول قدیمی ها کر و کور شده بودم،با دنیایی پر از عشق و علاقه کنجی از قلب خودم را به مخاطب خاص تقدیم کردم،زمان بیشتری که میگذشت شور و انگیزه ام برای دیدن آن فرد بیشتر میشد،هر روز دعا دعا میکردم ببینمش یا از جایی بروم که میدانم او آن جا است،تپش قلب و هیجانم کنترل نشدنی بود طوری که هر کس مرا با آن چهره مضطرب میدید پیش خود میگفت لابد خبری است....هر روزم از آن سال ها روز هایی سرشار از درد و رنج بود چون مسیر من یک جاده ی یک طرفه به سوی ناکجا آباد بود،و من با سرعتی غیر قابل کنترل به مسیر خودم ادامه میدادم،غافل از اینکه تلنگر های با زنگ خطر را در نظر نمیگرفتم....
من رفتم،آن بیابان پر از خار مغیلان را رفتم،فهمیدم تنها من این ره ناهموار را در پیش گرفتم،هنگامی متوجه شدم اشتباه بود که از خودم بی خود و زندگی خود را در غم و ناامیدی سپری کرده بودم،ارزشش را نداشت تنهایی و با مشقتی که قلبم را مریض کرد،میگویند خواستن توانستن است اما دوست داشتن یک طرفه مثل درختی در کویر است که تمامی ریشه هایش را در خاک تشنه فرو برده است،به امید بارانی که هرگز نخواهد بارید؛ریشه ها میدوند،اما ثمره ای جز خشکی و تنهایی نصیب شاخسار نمیشود.
دوستت داشتم،دوست داشتنت خیال انگیز بود،اما سهم من از این خیال فقط بیداری های طولانی ای بود و سکوت های بی جواب؛اما حالا که به اینجا رسیده ام می فهمم که تمام آن سال ها من در قصر باشکوهی از تبلور عشق زندگی میکردم که خشت های آن را قلب من بنا کرده بود.دوست داشتنت آن قدر فریبنده بود که نگذاشت بفهمم در آن سوی آینه،تو اصلا تصویر مرا ندیدی.