ویرگول
ورودثبت نام
حنا
حناشرح دل:)
حنا
حنا
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

هرچقدر بگویم باز کم است

همیشه دلم میخواست یک کتاب درباره تو بنویسم و از حرف های ناگفته ام به تو بگویم،نتوانستم،هر دفعه که میخواهم بنویسم میگویم این بار آخر است اما نمیتوانم،حداقل بنویسم تا بلکه کمی آرام شوم،بنویسم که من خیلی دوستت داشتم،بنویسم که تمام شود،ولی تمام نمیشود،این روزهایی که در جریان است من را یاد روزهای سال های پیش میندازد که منتظر بودم تو را ببینم،با خوشحالی لباس میپوشیدم تا حداقل در مسیر تو را ببینم،حداقل تو اگر مرا نمیدیدی من تو را یک دل سیر تماشا میکردم،به مادرم میگفتم:مامان دعا کن توروخدا ببینمش،میرفتم و نمیشد و برمیگشتم خانه و یک دل سیر گریه میکردم،شب ها،بیدار می ماندم و در تراس خانه به جاده ای که تو از آن رد میشدی خیره می ماندم و در سکوت اشک میریختم،چندین بار تو را در ایوان خانه دیده بودم که با عجله میدویدی،من نگران بودم نکند پایت پیج بخورد بیافتی،نزدیک محرم که میشد میدانستم حتما تو را خواهم دید از مسیر برگشت به خانه تو را در میان انبوه جمعیت دیدم،نمیدانستم بخندم یا گریه کنم،از دلتنگی ام یا از دیدنت،آن شبی که اولین بار مرا دیدی و نگاهم را از چشمانت دزدیم،آن شب را میخواهم،آن حال و دیوانگی ام را،غروب های آفتابی که به سمت چشمه پیاده روی میرفتم اما تو را میدیم،زندگی برایم معنای دیگری داشت،دیوانه بودم،آن روز را هیچ وقت فراموش نیمکنم،اخرین روز سال،مثل باد بهاری از کنارم گذر کردی،از آن روز هر سال آخرین روز عید به دیدار تو می رفتم؛من قلبم در تپش وجود تو بود،اما حالا از من فقط خاکستری از عشق تو ماند.....

گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم/دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را

خانه
۰
۰
حنا
حنا
شرح دل:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید