از دیروز نبود
از ماه پیش هم نه
خیلی وقته...
دچار بی اشتهایی کلام شده ام...
قبلا فقط گره های افکارم
به این سمت و سو بود :
چطور کلام ام در روح و جان خوانندگان بنشیند؟
ولی الان
کلامی از روح و جانم بر نمیاد...
شبیه به همین لحظه.
سخت میگیرم؟
شاید
با چشمان بسته دست به قلم شده ام؟
شاید
نکنه... نویسندگی هم درد نقاهت دارد؟
دوره درمان محدودیت نوشته ها، چیست؟
تا چه زمانی و چه مکانی؟
بگذریم
حسن ختام این است
دست و پای ذهنم بسته است
افکار ام گره خرده اند
شرمی ناشی از بی کلامی بر وجود ام سایه انداخته است
و دلم محنت دوری شما را میکشد
با اینحال
مگر میشود دختری روز پدر اش را فراموش کند؟؟
مگر میشود با حداقل لبخندی، قلب پدر اش را آرام نکند؟
شما فرق دارید...
همه میگویند...
اما آیا همگان راست میگویند؟
قصه تفاوت شما را نه من میدانم و نه همگان...
اما خوب میدانم که شما
آنقدر که فکر میکنند دور نیستید...
شما به مثابه حبل المتین هستید...
نزدیک دقیقا در قلب ما...
شبیه به زمانی که دست بر سینه میگذاریم و میگوییم
" السلام علیک یا حجت اللّه فی الأرض"
ای جلوه و جانشین خداوند بر روی زمین
مولای عزیز مان...
روز تان مبارک :)
