دغدغه تو چیست؟
من یه کوله بار دغدغه دارم به اندازه خودم ... گاهی کمتر و گهگداری هم بیشتر...
میخواید براتون بشمرم اش؟
نه نه...
شما دغدغه های بزرگ تری دارید...
مگه به این راحتی میتونم درک اش کنم؟
مگه اجازه دارم مقایسه کنم؟
نه صبر کن.
دغدغه هات !
غم و قصه هات!
رو میشه پشت این پستم جا بزاری؟
میشه کفش هات رو هم دربیاری و پا برهنه بیای و کنارم بشینی؟
وقت داری فقط یکم گوش بدی تا آروم بشی؟
میخوام برات داستان بگم...
به یاد قدیم ها...
قصه از خودم؟
نه نه از تو از درون تو!
میدونی داستان از اونجایی شروع میشه که...
خب
راستش نمیدونم از کجا شروع میشه...
من ولی یادمه... خیلی حالِ مه آلودی بود..
میدونی شبیه به چی بود؟
شبیه به وقت هایی که آسمون تیره تیره میشه ولی اشک ها اش نمیریزن... مثل وقت هایی که دکتر ها یه جوون رو جواب میکنن... ادما مثل یه غریبه رفتار میکنن... دوستا یهو رنگ عوض میکنن... پدر و مادرا پیر میشن.... مثل وقت هایی که یه نمک دون میگیری دستت و روی زخم های خودت نمک میپاشی و تازه بقیه هم تعارف میکنی که خواهش میکنم ما نون نمک شما رو خوردیم مگه میشه، اجازه بدم نمک نپاشید؟!
متوجه شدی جانم؟
میتونی یکی از اون حال های بد مختص "خودت" رو تصور کنی و برای ادامه حرف ها، دستت رو بدی به من؟
میتونی برای خودت، باهام قدم به قدم جلو بیای؟
دلم میخواد یه دونه قشنگ و کوچولو
تو دل مهربون ات بکارم...
تو شاید بگی
نه! من که دلم مهربون نیست!!!
از سنگه...
حرف های چرت و پرت تحویل ام نده!
اصلاً نونم کجاست که دنبال آب و دون باشم....؟!
مال خودت! نخواستیم!
من بهت میگم...
ببین... هول نکن... اجازه بهم بده... صبر داشته باش.
بذر من از داخل سنگ هم جوانه میزنه...
یه شرط داره...اما
قلب ات رو باید بدی به من.
باید اجازه بدی که توی مسیر قلب ات گاهی آروم باشه و گاهی دیوانه وار تکاپویی برای فرار از قفس اش داشته باشه...
گاهی منظم باشه و گاهی بخواد باهات قهر کنه...
ابنجا جایی که تو...
باید بزاری شیعه علی (ع) بودن ات، خودش رو نشون بده.
هستی کنارم تا کم کم بچشیم لذت تنها نبودن را؟
لذت آرامش را؟
لذت مهر پدرانه را؟
