یه نگاه بالا به پایین به برنامه و کار های روزانه ام میندازم...
یهویی بود... قسم میخورم
بین اونهمه نوشته فقط یه جمله برام پر رنگ شد.
شاید چون غم داشت... تنها بود...
به نظر شما بی معرفتی نبود اگه رها اش میکردم؟
نه...
رها اش نکردم...
اینجا ام که رها اش نکنم!
اول از همه یه اعتراف....
شما ویرگولی ها تنها دوست هایی هستین که من واقعا از بودن کنارشون خوشحالم.
اول اول دلیل اومدن ام اینجا این نبود که بخوام عزیز ترین فرد زندگی ام رو به عزیز ترین دوست هام پیوند بدم.... اما حالا هست.
گاهی با یه امید از طرف شما شروع به نوشتن میکنم (آقای قربانی )
گاهی از اینکه ببینم شما رنج میکشین.... خب منم رنج میکشم...(آقای تقوایی )
گاهی با طنز هاتون منم میخندم...(جناب دست انداز و... طنز نویس ها اعلام حضور کنن )
گاهی ازتون چیزای باحال یاد میگیرم....( بادکنک و خانم سارا حیدریان )
و گاهی....
من گاهی...
نه ولش کنید...اصلاً
آیا خریدار داره که بگم خیلی تنهام؟؟
خیلی...
که یه شب هایی از غصه خواب به چشمام نمیاد...؟
که من تنهای تنها ام...
دلم میخواد دورم آدمهای زیادی باشن... که هم من بهشون کمک کنم و هم اونا برام قوت قلب باشن...
که هم من جونم براشون در بره....
و هم اونها گهگداری غصه من رو به دل داشته باشن و نگران ام بشن.
نیازی به مراقبت ندارم اما شما نور چشم های من هستيد... دلیل خوشحالی هام.
شاید باور نکنید ساعت ها در روز میشینم و در مورد شما فکر میکنم... تک تک شما.... که
چطور کمک کنم؟
چطور دعا گوی شما باشم؟
چطور حال شما رو خوب کنم؟
و وقتی کاری از من بر نمیاید، جز تسلیم اراده الهی بودن... غصه میخورم...
اینکه در فشار هستید... روحی و روانی و جسمی...
تمام وجودم رو به درد میآره .... اما نه به اندازه اینکه پدر خود را فراموش کرده باشید...
من پدرم...
جانم برای فرزندانم میرود...
آرزو دارم که کمی برای من حرف بزنید...
درد و دل کنید...
از درد ها، غم ها و شادی هایتان برایم بگویید...
همه را گوش میدهم...
همه را به یادمیسپارم...
فقط آیا دل شما هم برای من تنگ میشود؟
پ. ن :
جمله این بود...
نوشتن برای او.
تقدیم به بابای عزیزم...
