
چند روز پیش
در شهر کوچک من
زنی
با بیست گلوله تیر
همسرش را کشت
به جرم نمیدانم
شاید ،خیانت
تمام شب را گریه کردم
به حال زنی که دیگر ظریف نیست
و از خنده های کودکش هنگام شیر خوردن لذت نمیبرد
و از پیچیدن بوی قورمه سبزی
هنگام ظهر
درست همان لحظه که فرزند دبستانی اش از در وارد می شود
و تمام آن جزییات بی اهمیت درس جدید را
با ذوقی عجیب
برای مادر منتظرش
تعریف میکند
دلم سوخت
برای مردی
که لظافت زن را
در جایی به غیر از خانه امن و آرام خویش
جستجو میکند
خدا لعنت کند
نظام سرمایه داری را
و رسانه های فارسی زبان و غیر فارسی زبانش
نظامی که محصولاتش
زنی زمخت و مردی بی غیرت است...